Deprecated: Function ereg() is deprecated in /home/irtanin/public_html/archives/mainfile.php on line 96
دانلود رایگان کتاب - دانلود کتاب - کتابخانه امید ایران - آی آر ایبوکس Forums-viewtopic-دانلود و مطالعه رایگان کتاب فراتر از بودن - شاهکار : کریستین بوبن

بازدیدکننده گرامی شما به آرشیو یا نسخه قدیمی کتابخانه امید ایران ، مراجعه فرموده اید برای مشاهده نسخه جدید سایت، اینجا کلیک کنید

 در نسخه قدیمی کتابخانه امید ایران، پس از دانلود کتاب ، فایل آنرا با نرم افزار Winrar باز کنید. رمز فایل کتابهای این سایت www.irebooks.com-www.ircdvd.com می باشد .

 
تالار گفتمان کتابخانه امید ایران :: مشاهده موضوع - دانلود و مطالعه رایگان کتاب فراتر از بودن - شاهکار : کریستین بوبن
 پرسشهای متداولپرسشهای متداول   جستجوجستجو   گروههای کاربرانگروههای کاربران  مدیران سایتمدیران سایت   مشخصات فردیمشخصات فردی   پیامهای خصوصیپیامهای خصوصی   درجاتدرجات   ورودورود 

دانلود و مطالعه رایگان کتاب فراتر از بودن - شاهکار : کریستین بوبن
رفتن به صفحه 1, 2, 3, 4, 5  بعدی
 
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version    فهرست تالار گفتمان کتابخانه امید ایران ارسال کتاب شما (تایپ شده یا اسکن شده)
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 - 10:56    عنوان:  دانلود و مطالعه رایگان کتاب فرات پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بخش 1



سلاخی زار می گریست ...

به قناری کوچکی دل باخته بود ...

مقدمه مترجم :

تو اگر می دانستی
که چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
دگر امروز نمی پرسیدی
که تو ای مرد چرا تنهایی ...


در بخشی از این کتاب آمده است :
((... ولی قول بده برای دل خودت بنویسی ، زیرا در غیر این صورت تو فقط یک کار ادبی کرده ای ، در حالی که باید نوشت ... و نوشتن با کار ادبی خیلی فرق دارد ...))
و کتاب حاضر ترجمه ای است از نوشته ی بی همتای کریستین بو بن به نام la plus que vive که اکنون در پیش روی شماست .
نمی دانم و نمی خواهم بدانم از خواندن این اثر چه احساسی به شما دست می دهد ، زیرا من هم این کتاب را (( فقط برای دل خودم )) ترجمه و منتشر کرده ام و برخلاف بسیاری دیگر از کارهایم ، بنا به سفارش یا اهداف حرفه ای نبوده است ، چرا که این نوشته برایم یاد آور روزهای قشنگی است که دیگر هرگز برایم تکرار نخواهند شد ، یاد آور روزهای قشنگی که با (( او )) بودم ، با او که به گفته ی قسمتی از این کتاب ، با ارزشترین چیز یک عشق را به من هدیه داد : (( فقدان ! ...))
البته دیگر از نبودنش دلگیر نیستم و به آن عادت کرده ام ، حتی وقتی خوب به این فقدان فکر می کنم ، می بینم که چیز های زیادی هم از آن یاد گرفته ام :
آری من یاد گرفته ام که هیچ فرقی نمی کند چقدر خوب و وفادار باشم ، زیرا همیشه کسانی هستند که لیاقتش را ندارند ...
من آموخته ام کسانی را که دوست شان دارم ، خیلی زود از دست می دهم و کسانی را که بود و نبودشان برایم اهمیتی ندارد ، همیشه در کنارم خواهم داشت ...
من یاد گرفته ام که باید همیشه آن هایی که دوست شان دارم را با کلامی عاشقانه و نگاهی ملتمسانه ترک کنم ؟، چون ممکن است دیگر هیچ گاه نبینم شان ..
این که بسیاری از افراد و چیز های دور و برم به قطار شهر بازی می مانند ، گر چه همراه شدن و در کنار شان بودن برای مدت کوتاهی سرگرم کننده و لذت بخش است ، اما هیچگاه مرا به جایی نمی رسانند و در دراز مدت حاصلی جز سرگیجه و تهوع ندارند ...
یاد گرفته ام که همیشه آن گونه سبکبار زندگی کنم که به هنگام رویا رویی با ناگریز های سهمگین زندگی چون دوستی ، عشق یا مرگ ، چیز زیادی برای از دست دادن نداشته باشم ...
و یاد گرفته ام که هر چقدر هم که عشق میان دو نفر داغ و آتشین باشد ، باز هم روزی از بین خواهد رفت و برای جبران آن باید آن قدر پول داشت که ...
و یاد گرفته ام که به قول مارکیس دو ساد :


l,amour ,fait passer le temps
et le temps ,fait passer l,amour!

برخورد لازم می دانم از زحمات سر کار خانم نازنین نظری فردوس ، که با صبر و حوصله ای ستودنی زحمت ویرایش این متن را پذیرا شدند تشکر و قدردانی کنم که به راستی بی زحمات ایشان ، ورق پاره های من هرگز به این صورتی که پیش روی شماست در نمی آمد ،

و کلام آخر ...
این که اگر این کتاب برای شما هم یاد آور (( او )) یی باشد ، و یا اگر حتی با به خاطر آوردن خاطره ای از روزهای از دست رفته تان لبخندی ، هر چند تلخ ، را بر لب تان بنشاند ، خوشحال می شوم که زحماتم در ترجمه و انتشار این اثر به هدر نرفته است ...

صد بار شدم عاشق و مردم صد بار
تابوت خودم به گور بردم صد بار
من غره از این که صد نفر گول زدم
دل غافل از آن که گول خوردم صد بار



سید حبیب گوهری راد
مترجم برگزیده سال 1381
مدیر مسئول مجموعه ی انتشاراتی رادمهر
Habib_goharirad@yahoo.com


این مطلب آخرین بار توسط gitar131 در سه‌شنبه 28 اردیبهشت 1389 - 08:49 ، و در مجموع 5 بار ویرایش شده است.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
تشکرها از این تاپیک
omidi(یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 - 16:50), samira_pn(یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 - 20:45), gitar131 از این تاپیک تشکر میکنم 
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 - 11:07    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بخش 2

واقعه مرگ تو ، تمام وجود مرا در هم ریخت ...
تمام وجودم ، جز قلبم را .

آن قلبی که تو ساختی و هنوز می سازی ، قلبی که تو ، هنوز در نبودت هم با دست های گم شده ات ، به آن شکل می دهی و با صدای گم شده ات ، آن را به آرامش دعوت می کنی و با خنده های گم شده ات ، به آن روشنی می بخشی .

دوستت دارم ...
جز این دو کلمه چیزی نمی توانم بنویسم ، جز این دو کلمه چیزی برای نوشتن نمی یابم . این جمله ای است که تنها تو نوشتنش را به من آموختی و صحیح بیان کردنش را به من یاد دادی ، آن هم با تاملی بسیار ، هر کدام جداگانه و به وسعت چندین سده ، و با همان آرامش و کندی که تنها مختص تو بود . با همان کندی که در همه ی کارهای روزمره ات نشان می دادی : چمدان بستنت و یا حتی مرتب کردن خانه ات . تو کندی ترین زنی بودی که در طول عمرم دیده بودم ...
کنده ترین و در عین حال تند ترین .
چهل و چهار سال عمر تو مانند آذرخشی کند و آرام به سر شد ، آذرخشی کند که در یک لحظه ، سیاهی آن را بلعید .

دوستت دارم ...
این رمز گونه ترین کلامی است که شایسته ی تعبیر تو در طول قرن هاست ، کلامی که وقتی به درستی بیان می شود ، تمام هدف و لطافتش را هدیه می کند .

کلامی که وقتی به درستی بیان می شود ، در سکوت ، در راز مرگ تازه رخ داده ی تو ، در کلمه ی آخر ، حرف ((م)) شنیده نمی شود ، بلکه بال می گشاید و به پرواز در می آید .

ژیسلن ، دوستت دارم ...
و این جمله ای است که هرگز آن را به زمان گذشته نخواهم نوشت ...
در سنت اندراس و ایزر ، یک هفته بعد از خاکسپاری ، گل ها بر سر مزارت پژمردند .

دوستت دارم ...
این کلام زنده می ماند و تمام طول زندگی ام ، مدت زمانی است که برای بیان آن لازم است ، نه کم تر و نه بیش تر .

12 اوت 1995 ، در زادگاه من کروزو است که مرگ ، بر گیسوانت چنگ می اندازد و تو به خیال خود ، از میگرن می نالی و به گمان خود ، حرف بی اهمیتی می زنی و می افتی .
ستاره های قرمز رنگ ، همچون بارانی از شهاب سنگ ، درون سرت فرو می ریزد .
آنوریسم یا سکته ی مغزی . انی چیزی است که پزشک ها می گویند و نامی است که برای گفتن ناگفتنی ها به کار می برند .
تو فرصتی برای بیمار شدن پیدا نکردی . مرگ به گونه ای غیر منتظره تو را در خود فرو برد . مانند جغد سیاه در آواز باربارا ، خواننده ی معروف فرانسوی ، یادم می آید که تو به این خواننده علاقه ی بسیار داشتی . تو از صدای بی قید و رها و عاشقش ، لذت می بردی :
(( روز از روزها ، شاید شبی از شب ها، کنار برکه به خواب رفته بودم . ناگهان جغدی سیاه گویا آسمان را سوراخ کرد و از ناکجا آباد بر من فرو امد ... )

ژیسلن ، بال های جغد سیاه ، در یک لحظه تو را در برگرفت و بال هایش به قدری بزرگ بودند که سایه اش ، مدتی طولانی است که روی دوست داشتنی ات را پوشانده ...

برای آن که بتوان کمی ، حتی شده کمی زندگی کرد ، باید دو بار متولد شویم :
ابتدا تولد جسم مان است و سپس تولد روح مان .
هر دو تولد مانند کنده شدن می مانند . تولد اول بدن را به این دنیا می کشاند و تولد دوم ، روح را به آسمان پرواز می دهد .

تولد دوم من زمانی بود که تو را ملاقات کردم . زمانی که آن جمعه شب در اواخر 1979 حدود ساعت 10 ، وارد اتاق می شوی . آن شب ، درخانه ی شوهر سابق ات با تو آشنا می شوم . من در حال رفتن بودم که تو از راه می رسی .
از زندگی خسته کننده ات باز می گشتی و جلوی من بودی . چه طور بگویم : برای همیشه ، حتی مرگ هم قادر به از بین بردن این جاوادنگی نیست ...
بقیه ی ماجرا یک بازی ساده ی کودکانه است . من به دنبال تو می آیم ، در ازدواج اول و جدایی ات . در ازدواج دومت نیز به دنبال تو می آیم . من از خانه های ساخته شده از گچ ، لی لی کنان ، می گذرم . تو همچنان پیش می روی و من هم چنان به دنبال تو می آیم ...

****************
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 - 11:40    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بخش 3

16 سال ، همه جا همراه تو بودم ، و اینک در 15 اوت 1995 ، دیگر نمی توانستم به دنبال تو بیایم .
دیگر ممکن نبود . دلیلش را نمی دانم . گویا تو آن سوی شیشه و یا آن سوی هوا بودی . آن سوی چیزی که ضخامتش ، حتی از یک میلی متر هوا ، نور و شیشه ، فراتر نمی رود و تو فقط آن سو هستی ، در آن سوی چیزی به نام مرگ ...
وقتی نگاه می کنم ، چیزی نمی بینم ، وقتی خوب نگاه می کنم ، وقتی مدتی طولانی به دقت نگاه می کنم ، با خود می گویم :
(( بالاخره خواهم دید ، بالاخره خواهم فهمید ...))
و این چند خط را هم برای همین می نویسم ، برای خوب نگاه کردن به این فاصله ی میلی متری هوا ، نور و شیشه . در این مدت حتی اگر چشم هایم به سیاهی عادت کنند ، حتی اگر از شدت حیرت مرگ ، دیدشان را از دست بدهند ، حتی اگر روزی ببینم و بفهمم ، می دانم که این میلی متر هوا ، نور یا شیشه ، هم چنان برای من غیر قابل عبور باقی خواهد ماند ، گر چه تو در یک لحظه از آن عبور کردی ...
حقیقتا تو آدم با استعدادی بودی و در واقع من به همین دلیل است که می نویسم که بگویم :
(( من می دانم نابغه چه کسی است ، زیرا در زندگی ام با یک نابغه آشنا شدم . شانزده سال با یک نابغه همراه بودم . تو نمی نوشتی ، تو نقاشی نمی کردی ، تو آن کسی نبودی که او را هنرمند یا دانشمند می دانند ، خدا می داند که تو را چه چیز دیگری می نامند . تو به معنای واقعی ، نابغه بودی : نابغه از عشق ، کودکی و باز هم از عشق ...))
دوستت دارم همه تو را این چنین ببینند ، همان گونه که بودی ، همان گونه که هستی . مجموعه ی تمام استعداد ها و عشقی خالص ، در قلبی به سرخی آتش ...


****************
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 - 14:54    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بخش 4

من به مسیح فکر نمی کنم ...
نه این که او را فراموش کرده باشم یا از من دور شده باشد ، نه ، فقط دیگر به او فکر نمی کنم ، همین . آخر او را هم تو به من بخشیدی ...
چگونه بگویم ؟ او را به من بازگرداند ... شاید هم او خود در میان ما رویید .مانند زمانی که درعشق ، از میان رفتار دو زوج عاشق چیزی متولد می شود ، اما من اکنون به او نمی اندیشم و نامی برای او نمی گذارم ، کتاب مقدس را باز نمی کنم ، تا زمانی که از تمامی تسلی ها و تخیلات پاک شده باشد .
خوب می دانم که تو را دیگر در این کره ی خاکی ملاقات نخواهم کرد ، خوب می دانم که دیگر خنده ی تو و صدای قدم های تو بر این خاک ، تمام شده است و من فعلا به دانستن همین قناعت می کنم .
آن لطافت و ملایمتی که از تو به وجود من می رسید .
هنوز هم می رسد و در این روز دیگر به اوج خود رسیده است ،
گویا ملایمت تو از مزارت ، تراوش می کند .

از تابوت تو نور بیرون می آید و من این روشنایی را می جویم ، چرا که همیشه در پی نوری بودم که جاودانی باشد ، من این روشنایی را در نوشتن از تو می جویم ، تو این کار را به عهده ام نهادی و همین برگرفته از نبوغ توست .

ژیسلین من از تو سپاسگزارم ...
من با از دست دادن تو ، همه چیز را از دست دادم و بابت این فقدان از تو سپاسگزارم .

دیوانه وار دوستت دارم و در این جنون به دنبال ملایمت ، روشنایی و عشق هستم . ای زیبا شاد ، بی خیال ، خسته ، ظریف ، دوست داشتنی ، شلخته ، خنده رو ، نا امید ، خنیاگر ، رویایی و کند و آزاد ، مانند زندگی ...
من بسیار می اندیشم . مرگ تو برای من یک معماست .
اندیشه ای که درست نمی دانم حاوی لطافت است یا فاجعه ...

به نظر می رسد که حق انتخاب ندارم ، زیرا برای به دست آوردن لطافت ، باید فاجعه را نیز پذیرا شوم . تو هیچ گاه به من ، جز اصالت و خلوص چیزی نبخشیدی و من به دنبال آن هستم که بدانم چه چیز خالص و اصیلی در مرگ تو نهفته است .
من همان گونه می نویسم که تو به من آموختی ،همواره به دنبال ان هستم که در همه چیز ، حتی در بدترین ها ، آن چه را که قابل ستایش و تمجید است ، بیابم .
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 - 16:08    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بخش 5

لاگن ؛
تو را در خانواده به این نام خطاب می کنند ...
و این کلمه به کسی گفته می شود که قلب را شاد می کند . چهارمین ،کوچک ترین ، و آخرین فرزند خانواده که جایگاهی شاهانه دارد . همه از خطاهای لاگن می گذرند و بی آن که جلوی بازیگوشی هایش را بگیرند ، از او مراقبت می کنند . این که او آخرین است و پس از او فرزند دیگری نخواهد آمد به خوبی احساس می شود ، پس تمام وقت خود را صرف او می کنند . چنان رفتار می کنند که گویی ، چنین عشقی هرگز پایان نخواهد پذیرفت ...
و در واقع چنین نیز هست ...

لاگن در 2 ماهگی ، همان آدمی است که در بیست و چهار سالگی ... غیر منتظره ، بی عقده ...
همه ی کارهایش را می بخشد ، شیطنت هایش ، عشق هایش ، کندی اش ،بی نظمی اش و از آن جایی که از او هیچ توقعی ندارند ، او بدون وقفه پاسخ می گوید ، ظریف ترین و لطیف ترین پاسخ های ممکن ...
ژیسلن کوچولوی پا برهنه ، نشسته در بالکن ...
تو هنوز به درستی راه نمی روی و با این حال ، دنیا را درک کرده ای ...
تو فهمیده ای که در دنیا عشق نیست ، حتی زمانی که عشق وجود دارد ؛
بنابر این وظیفه ی لاگن بودنت را به انجام می رسانی و در مقام آخرین فرزند ، عشقی را که به تو تقدیم کرده اند ، صد برابر می بخشی .
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 - 16:09    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بخش 6

(( الو ، جوجوی من !))...
این اولین حرفی است که هر یکشنبه شب ، حدود ساعت هشت ، از پشت تلفن بیان می کنی . مادرت را این گونه خطاب می کنی و در همان لحظه کوچک ترین دخترت مانند دیوانه ها در آپارتمان می دود زیرا موقع خواب ، انرژی اش دو چندان می شود . از یک سو فرزندت و از سویی دیگر ، مادرت در آن طرف خط و تو در میانه ی دنیا ...
تو در یک لحظه همان اندازه مادر مادرت هستی که مادر دخترت ...
(( الو جوجوی من !))...
چندان قد بلند نیستی ، در واقع ریز نقش هستی . از تو و از حضور تو ، از صدا و چشم های تو ، نیرویی حمایت کننده و لطفی عمیق ، سرچشمه می گیرد .
تودارای سه فرزند بودی : دو دختر و یک پسر ، کلمانس ، هلن و گائل ...
ولی ده ها فرزند دیگر هم داشتی ؛به تعداد انسان هایی که تو به آن ها کمک کردی ، تسکین شان دادی و به هر طریق از آن ها مراقبت کردی که از حد باور خارج است .
وقتی در کتاب هایم از مادر ها می نویسم ، در واقع از تو می نویسم ... تو به معنای واقعی ، یک مادر بی عیب هستی و من تاکید می کنم :
مادر بی نقص و بی عیب ، مادری است که مانند تو ،
تمام عشق اش را بدون حساب و انتظار جبران ، می بخشد
و فقط برای فرزندانش زندگی نمی کند .
بلکه برای دیگران هم زندگی می کند و عشق های دیگری را هم تجربه می کندد .

تمام وجودش در رفتارها و کلمه هایش خلاصه می شود . می توان گفت بهترین مادر ها کسانی هستند که در دنیا بدترین مادر ها خوانده می شوند ، مادرانی که تنها به فکر فرزندان شان نیستند و باز هم می توان گفت :
بهترین مادر ها کسانی هستند که در عین مادر بودن ،
فراموشی نمی کنند به همان اندازه همسر ، معشوق و فرزند نیز هستند .

در واقع برای توصیف بهترین مادرها ، یک جمله کافی است که این جمله تمام جریان زندگی و مرگ تو را به درستی شرح می دهد :
بهترین مادر ها ، تمام وجودشان را می بخشند و می روند .


برای توصیف مادرها ، پری ها ، معشوق ها ،دختر بچه ها و حتی جادوگر ها ، کافی بود به تو نگاه کنم ، اما اینک باید یاد بگیرم تا بدون آن که از روشنایی حضور تو بر این زمین بهره مند شوم ، با مسایل مواجه شوم . بنابراین مرگ تو برای من به منزله ی یک محرومیت است .
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 - 16:10    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بخش 7

باز هم زنگ تلفن ...
صبح یک نفر تلفن می زند و در مورد مطالعه صحبت می کند . حرف هایش را به خوبی نمی فهمم...
گوش می دهم ، اجازه می دهم حرف بزند و بعد در یک لحظه به خود می گویم که این مکالمه را باید کوتاه کنم ، زیرا ممکن است تو ، مثل همیشه ، لحظه به لحظه به من تلفن کنی و در مورد هر چیزی به صحبت بپردازی . به همین خاطر هرگز دلم نمی خواهد با بوق اشغال مواجه شوی . با بهانه ای مکالمه را قطع می کنم ...
چند ثانیه ای می گذرد تا به یاد آورم تو دیگر زنده نیستی و دیگر به من تلفن نخواهی کرد ...
می گویند چشم ها و زبان ، بیش از سایر اعضا با روح در ارتباط هستند . نمی دانم که آیا این حرف حقیقت دار یا خیر ، اما آن چه می دانم این است که مرگ مانند دزدی که به گنجی می رسد ، ولع دارد و با شتاب هر چه تمام تر، آن را می بلعد و در یک هزارم ثانیه چشم ها تهی می شوند و زبان خاموش و این یعنی پایان ، پایان ، پایان ...


صدایت را با حس لامسه ، بیش از هر حس دیگری لمس می کردم .
صدایت خیلی زودتر از کلمه هایی که می خواست ادا شود با من سخن می گفت. صدایت مطلبی پر ارزش و استثنایی را برایم به ارمغان می آورد .
زندگی ادامه می یابد و مانند خنده ی تو هیچ گاه پایان نمی پذیرد .
مانند صدای تو در زمان حیاتت .
که حتی در سکوت هم برای من قابل لمس است .
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 - 16:17    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بخش 8

من بی توجهی کردم ...
در هفته چندین بار تو را می دیدم ؛ بهتر است بگویم همواره تو را می دیدم . حتی تنهایی ام در این آپارتمان ، از تو سرشار بود .
تنهایی ام در این آپارتمان ، تنها به امید دیدار مجدد تو ،
دوست داشتنی و لذت بخش بود .

ما موضوع صحبت مان را انتخاب نمی کردیم : پیرامون هر چیزی صحبت می کردیم : پول ،خدا ، بچه ها ، کتاب و حتی بالشی که در حراج بود و تو می خواستی با من برای خریدنش به منطقه ای صنعتی بر وی . فروشگاه هایی که در آن ها به همراه تو بودم ، امروزبه نظرم همچون افسانه ای می آیند . تو این استعداد را داشتی که کلام را به یک جشن مبدل سازی و من گمان می کردم ، این کلام خیال پردازانه و شاد ، هرگز پایان نمی یابد ...
من به سادگی ، شاخ و برگ مرگ را به فراموشی سپرده بودم .
در واقع فراموش کرده بودم که این شاخ و برگ می تواند
ناگهان به تیرگی گراید و برما سنگینی کند ...و اما اکنون دیگر کسی نیست تا غم و شادی ام را با او در میان بگذارم .
دیگر کشی نیست تا به کلمه های روزمره ی زندگی ،
لطافت ابریشمی نرم را ببخشاید .
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 - 16:18    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بخش 9

تو اتاق کار مرا به خوبی می شناسی . تو به این اتاق می آمدی و چک نویس های مرا می خواندی ، و من دوست داشتم آن چه را که قابل نشان دادن نیست ، به تو نشان دهم .
من تنها در تو و از طریق تو می نوشتم . من کاغذ سفید را مقابل چهره ی تو قرار می دادم تا بیش ترین روشنایی ممکن را به دست آورم . من با صدایی آرام ، با صدایی مجنون ، با تو سخن می گویم . من برای سخن گفتن با تو ، صدای انسان های قرن دوازدهم را به امانت می گیرم .
واژه های : (( گل سرخ و نسترن )) ، یعنی کوره راه های عشقی متمدن را ، شاعران قرن دوازدهم در مدح زنی می سرودند که همسر خودشان نبود ، بلکه همسر یک شاهزاده بود و امروز تو همسر خدای روشنایی ها هستی و این امر موجب نمی شود که من از سخن گفتن با تو دست بردارم و یا به ادامه دادن اشعارم نپردازم .
هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند مرا از اینکار باز دارد . با حرف زدن با تو ، کلام من این امکان را می یابد تا به حد کافی به ملایمت و یا به جنون برسد .
ابتدا فکر می کردم که صدایم را زا دست داده ام ، ولی پس از آن فهمیدم که :
مرگ و کلام ، همچون دو آدمی هستند که می خواهند با هم از دری عبور کنند ، ولی با هم برخورد می کنند و هر دو در آستانه ی در ، در می مانند .
سپس دریافتم که باید مانند کنه ، در برابر هر آن چه که از مرگ می دانم ، پافشاری و مقاومت کنم . دریافتم که باید در برابر کلمه هایی که برای توصیف درد به کار می روند ، بایستم .
دریافتم که باید سوی زندگی بی خیالی باز گردم .
من دریافتم همان گونه که نباید در مورد زندگی به کسی گوش کرد ، در مورد مرگ نیز نباید به هیچ کس گوش سپرد .
در مورد مرگ باید ، مانند عشق سخن گفت . با صدایی آرام و عاشق .
تنها باید کلمه های ساده به کار برد .
کلمه هایی که مناسب یکتایی و یگانگی این مرگ باشد ؛
واژه هایی ساده که با ملایمت این عشق ، تناسب داشته باشد ...
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 - 16:19    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بخش 10

شیوه ی صحبت کردنت ... که زیر کلمه ها خط می کشیدی و یا برخی از جمله هایت را با حرکت دست و رقص ملایم بازوانت ، سبک می کردی ...
شیوه مصیبت بار غذا پختنت و یا واگذاری این کار به همسرت ....
شیوه ی رادیو گوش دادنت ... وقتی نام کتاب هایی را که در مورد آن ها صحبت می شد روی یک تکه کاغذ می نوشتی و فردای آن روز کاغذ را گم می کردی ...
شیوه ی نامه نگاری ات به کسانی که با تو در زیر یک سقف زندگی می کردند...
شیوه ی عصبانی شدنت .... وقتی بدون از دست دادت زیبایی ات دشنام می دادی ...
شیوه ی سیاه کردن دفتر هایت ، با نقل قول هایی که از کتاب های مختلف جمع آوری می کردی ؛ و همین امروز صبح ، من به این نتیجه رسیدم که این دفتر ها ، دقیق ترین تصویر تو و دقیق ترین تصویر حرکت تو به سوی اصالت و خلوص هستند .
شیوه زندگی زناشویی ات ... که همه ی درها را باز می گذاشتی که من ، هر ساعتی که می توانستم وارد شوم و وقتی که از حد می گذشت ، نفسی می کشیدی و همه چیز به خوبی تمام می شد .
شیوه ی خواستنت ... زمانی که خواسته هایت ، منطقی نبود .
شیوه ی عکس جمع کردنت ... وقتی که عکس های فرزندانت را در یک آلبوم جمع می کردی و سپس به زودی فراموش می کردی که باید آن را جمع کرد . شیوه ی رنجیدنت .... وقتی برای انجام کاری ، تو را به شتاب وا می داشتند ...
شیوه ی وابستگی تو به همه ، در عین عدم وابستگی ات به هیچ کس ...
شیوه ی آزاد تو ، برای آزاد بودن ...
شیوه ی عاشقانه ی تو ، برای عشق ورزیدن ...
آه ،ژیسلن :
چه قدر یک تابوت برای گنجاندن این همه خوبی ، تنگ است .
باید باور داشت که هیچ چیز این مرگ حقیقت ندارد و تو باز هم کلکی سرهم کرده ای ...
مانند بچه های شیطان باید باور داشت که حتی اگر مرگ تو حقیقت هم داشته باشد ، می توان گفت که تو اینک در بهشت بی نظمی زیبایی را به وجود آورده ای و به همین سرعت در آن جا دربارت را به راه انداخته ای . یک فرشته برای پختن غذا و فرشته ای دیگر ، برای آن که برایت کتاب بخواند ...
هیچ وقت نتوانستم کوچک ترین انتقادی را نسبت به تو تحمل کنم . کم کمترین بی محلی نسبت به تو را فراموش نمی کنم و در دلم باقی می ماند ؛ مانند ورطه ای میان من و کسانی که یک روز ، حتی فقط یک بار ، نسبت به تو شک کرده باشند . این شیوه ی عشق ورزیدن است ، و تنها شیوه ی عشق ورزیدنی که بلد
هستم ؛و این به معنای آن نیست که تو بی عیب و نقصی و نیز به معنای آن نیست که تو یک قدیسه ای :

قدیسه ای وجود ندارد ... این را حتی قدیسه ها هم می گویند .
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version    فهرست تالار گفتمان کتابخانه امید ایران ارسال کتاب شما (تایپ شده یا اسکن شده) تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
رفتن به صفحه 1, 2, 3, 4, 5  بعدی
صفحه 1 از 5

 
پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید

Powered by phpBB © 2001, 2005 phpBB Group

PHP-Nuke INP Copyright © 2005 Iran Nuke Premium
عضویت در گروه کتاب ایران با بیش از 80 هزار عضو رسمی

ویندوز 7 نسخه نهایی

کلیه حقوق این سایت متعلق به گروه اميد ايران مي باشد. كپي برداري از مطالب ، با ذكر منبع و آدرس سايت بلامانع است.

آخرين تيترهاي خبري نقشه سايت آخرين تيترهاي انجمن ها

All Rights Reserved @ 2006-2008 IrEbooks! Hosted By Omid-E-Iran
مدت زمان ایجاد صفحه : 0.09 ثانیه