بازدیدکننده گرامی شما به آرشیو یا نسخه قدیمی کتابخانه امید ایران ، مراجعه فرموده اید برای مشاهده نسخه جدید سایت، اینجا کلیک کنید

 در نسخه قدیمی کتابخانه امید ایران، پس از دانلود کتاب ، فایل آنرا با نرم افزار Winrar باز کنید. رمز فایل کتابهای این سایت www.irebooks.com-www.ircdvd.com می باشد .

 
تالار گفتمان کتابخانه امید ایران :: مشاهده موضوع - دانلود هشت کتاب سهراب سپهری
 پرسشهای متداولپرسشهای متداول   جستجوجستجو   گروههای کاربرانگروههای کاربران  مدیران سایتمدیران سایت   مشخصات فردیمشخصات فردی   پیامهای خصوصیپیامهای خصوصی   درجاتدرجات   ورودورود 

دانلود هشت کتاب سهراب سپهری
رفتن به صفحه قبلی  1, 2
 
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version    فهرست تالار گفتمان کتابخانه امید ایران كتابهاي شعر معاصر
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: پنج‌شنبه 14 مرداد 1389 - 08:11    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

برتر از پرواز

دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سر انگیز است.
اما ، بال از جنبش رسته است.
وسوسه چمن ها بیهوده است.
میان پرنده و پرواز ، فراموشی بال و پر است.
در چشم پرنده قطره بینایی است :
ساقه به بالا می رود . میوه فرو می افتد. دگرگونی غمناک است.
نور ، آلودگی است. نوسان ، آلودگی است. رفتن ، آلودگی.
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
چشمانش پرتوی میوه ها را می راند.
سرودش بر زیر وبم شاخه ها پیشی گرفته است.
سرشاری اش قفس را می لرزاند.
نسیم ، هوا را می شکند: دریچه قفس بی تاب است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نیایش

نور را پیمودیم ، دشت طلا را در نوشتیم.
افسانه را چیدیم ، و پلاسیده فکندیم.
کنار شنزار ، آفتابی سایه وار ، ما را نواخت. درنگی کردیم.
بر لب رود پهناور رمز رویاها را سر بریدیم .
ابری رسید ، و ما دیده فرو بستیم.
ظلمت شکافت ، زهره را دیدیم ، و به ستیغ بر آمدیم.
آذرخشی فرود آمد ، و ما را در ستایش فرو دید.
لرزان ، گریستیم. خندان ، گریستیم.
رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم.
سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان ستودیم ، در خور آسمانها شدیم.
سایه را به دره رها کردیم. لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم .
سکوت ما به هم پیوست ، و ما "ما" شدیم .
تنهایی ما در دشت طلا دامن کشید.
آفتاب از چهره ما ترسید .
دریافتیم ، و خنده زدیم.
نهفتیم و سوختیم.
هر چه بهم تر ، تنها تر ،
از ستیغ جدا شدیم:
من به خاک آمدم، و بنده شدم .
تو بالا رفتی، و خدا شدی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نزدیک آی

بام را برافکن ، و بتاب ، که خرمن تیرگی اینجاست.
بشتاب ، درها را بشکن ، وهم را دو نیمه کن ، که منم
هسته این بار سیاه.
اندوه مرا بچین ، که رسیده است.
دیری است، که خویش را رنجانده ایم ، و روزن آشتی بسته است.
مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، که جدا مانده ام.
به سرچشمه "ناب" هایم بردی ، نگین آرامش گم کردم ، و گریه سر دادم.
فرسوده راهم ، چادری کو میان شعله و با ، دور از همهمه خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود ، که آبشخور جاندار من است.
و مبادا غم فرو ریزد، که بلند آسمانه زیبای من است.
صدا بزن ، تا هستی بپا خیزد ، گل رنگ بازد، پرنده هوای فراموشی کند.
ترا دیدم ، از تنگنای زمان جستم . ترا دیدم ، شور عدم در من گرفت.
و بیندیش ، که سودایی مرگم . کنار تو ، زنبق سیرابم.
دوست من ، هستی ترس انگیز است.
به صخره من ریز، مرا در خود بسای ، که پوشیده از خزه نامم.
بروی ، که تری تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است.
غوغای چشم و ستاره فرو نشست، بمان ، تا شنوده آسمان ها شویم.
بدر آ، بی خدایی مرا بیاگن، محراب بی آغازم شو.
نزدیک آی، تا من سراسر “من” شوم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
...

رویا زدگی شکست : پهنه به سایه فرو بود.
زمان پرپر می شد.
از باغ دیرین ، عطری به چشم تو می نشست.
کنار مکان بودیم. شبنم دیگر سپیده همی بارید.
کاسه فضا شکست. در سایه - باران گریستم، و از چشمه غم بر آمدم.
آلایش روانم رفته بود. جهان دیگر شده بودم.
در شادی لرزیدم ، و آن سو را به درودی لرزاندم.
لبخند در سایه روان بود . آتش سایه ها در من گرفت : گرداب آتش شدم.
فرجامی خوش بود: اندیشه نبود.
خورشید را ریشه کن دیدم.
و دروگر نور را ، در تبی شیرین ، با لبی فرو بسته ستودم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
موج نوازشی ، ای گرداب !

کوهساران مرا پر کن ، ای طنین فراموشی !
نفرین به زیبایی- آب تاریک خروشان - که هست مرا
فرو پیچد و برد!
تو ناگهان زیبا هستی. اندامت گردابی است.
موج تو اقلیم مرا گرفت.
ترا یافتم ، آسمان ها را پی بردم.
ترا یافتم ، درها را گشودم، شاخه را خواندم.
افتاده باد آن برگ ، که به آهنگ وزش هایت نلرزد!
مژگان تو لرزید: رویا در هم شد.
تپیدی: شیره گل بگردش آمد.
بیدار شدی : جهان سر برداشت ، جوی از جا جهید.
براه افتادی : سیم جاده غرق نوا شد.
در کف تست رشته دگرگونی .
از بیم زیبایی می گریزم، و چه بیهوده : فضا را گرفته ای.
یادت جهان را پر غم می کند، و فراموشی کیمیاست.
در غم گداختم ، ای بزرگ ، ای تابان !
سر برزن ، شب زیست را در هم ریز، ستاره دیگر خاک !
جلوه ای ، ای برون از دید !
از بیکران تو می ترسم ، ای دوست ! موج نوازشی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیراهه ای در آفتاب

ای کرانه ما ! خنده گلی در خواب ، دست پارو زن ما را بسته است.
در پی صبحی بی خورشیدیم، با هجوم گل ها چکنیم ؟
جویای شبانه نابیم، با شبیخون روزن ها چکنیم؟
آن سوی باغ ، دست ما به میوهء بالا نرسید.
وزیدیم، و دریچه به آیینه گشود.
به درون شدیم، و شبستان ما را نشناخت.
به خاک افتادیم ، و چهره "ما" نقش "او" به زمین نهاد.
تاریکی محراب ، آکنده ماست.
سقف از ما لبریز، دیوار از ما، ایوان از ما.
از لبخند ، تا سردی سنگ : خاموشی غم.
از کودکی ما ، تا این نسیم : شکوفه - باران فریب.
برگردیم ، که میان ما و گلبرگ ، گرداب شکفتن است.
موج برون به صخره ما نمی رسد.
ما جدا افتاده ایم ، و ستاره همدردی از شب هستی سر می زند.
ما می رویم ، و آیا در پی ما ، یادی از درها خواهد گذشت ؟
ما می گذریم ، و آیا غمی بر جای ما ، در سایه ها خواهد نشست؟
برویم از سایه نی ، شاید جایی ، ساقه آخرین ، گل برتر را در سبد ما افکند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوابی در هیاهو

آبی بلند را می اندیشم ، و هیاهوی سبز پایین را.
ترسان از سایه خویش ، به نی زار آمده ام.
تهی بالا می ترساند ، و خنجر برگ ها به روان فرو می رود.
دشمنی کو ، تا مرا از من برکند ؟
نفرین به زیست : تپش کور !
دچار بودن گشتم ، و شبیخونی بود. نفرین !
هستی مرا برچین ، ای ندانم چه خدایی موهوم!
نیزه من ، مرمر بس تن را شکافت
و چه سود ، که این غم را نتواند سینه درید.
نفرین به زیست : دلهره شیرین !
نیزه ام - یار بیراهه های خطر - را تن می شکنم.
صدای شکست ، در تهی حادثه می پیچد . نی ها بهم می ساید.
ترنم سبز می شکافد:
نگاه زنی ، چون خوابی گوارا، به چشمانم می نشیند.
ترس بی سلاح مرا از پا می فکند.
من - نیزه دار کهن - آتش می شوم.
او - دشمن زیبا- شبنم نوازش می افشاند.
دستم را می گیرد
و ما - دو مردم روزگاران کهن- می گذریم.
به نی ها تن می ساییم، و به لالایی سبزشان ، گهواره روان را نوسان می دهیم.
آبی بلند ، خلوت ما را می آراید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تارا

از تارم فرود آمدم ، کنار برکه رسیدم.
ستاره ای در خواب طلایی ماهیان افتاد. رشته عطری گسست. آب از سایه افسوسی پر شد.
موجی غم را به لرزش نی ها داد.
غم را از لرزش نی ها چیدم، به تارم بر آمدم، به آیینه رسیدم.
غم از دستم در آیینه رها شد: خواب آیینه شکست.
از تارم فرود آمدم ، میان برکه و آیینه ، گویا گریستم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در سفر آن سوها

ایوان تهی است ، و باغ از یاد مسافر سرشار.
در درهء آفتاب ، سر برگرفته ای:
کنار بالش تو ، بید سایه فکن از پا در آمده است.
دوری، تو از آن سوی شقایق دوری.
در خیرگی بوته ها ، کو سایه لبخندی که گذر کند ؟
از شکاف اندیشه ، کو نسیمی که درون آید ؟
سنگریزه رود ، برگونه تو می لغزد.
شبنم جنگل دور، سیمای ترا می رباید.
ترا از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است.
می گریی، و در بیراهه زمزمه ای سرگردان می شوی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ای همه سیماها

در سرای ما زمزمه ای ، در کوچه ما آوازی نیست.
شب، گلدان پنجرهء ما را ربوده است.
پرده ما ، در وحشت نوسان خشکیده است.
اینجا، ای همه لب ها ! لبخندی ابهام جهان را پهنا می دهد.
پرتو فانوس ما ، در نیمه راه ، میان ما و شب هستی مرده است.
اینجا نقش گلیمی ، و آنجا نرده ای ، ما را از آستانه ما بدر برده است.
ای همه هشیاران ! بر چه باغی در نگشودیم ، که عطر فریبی به تالار نهفته ما نریخت ؟
ای همه کودکی ها ! بر چه سبزه ای ندویدیم، که شبنم اندوهی بر ما نفشاند ؟
غبار آلوده راهی از فسانه به خورشیدیم.
ای همه خستگان ! در کجا شهپر ما ، از سبکبالی پروانه نشان خواهد گرفت ؟
ستاره زهر از چاه افق بر آمد.
کنار نرده مهتابی ما ، کودکی بر پرتگاه وزش ها می گرید.
در چه دیاری آیا ، اشک ما در مرز دیگر مهتابی خواهد چکید؟
ای همه سیماها ! در خورشدی دیگر، خورشیدی دیگر.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محراب

تهی بود و نسیمی.
سیاهی بود و ستاره ای
هستی بود و زمزمه ای.
لب بود و نیایشی.
«من» بود و «تو» یی:
نماز و محرابی.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: پنج‌شنبه 14 مرداد 1389 - 08:11    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

شرق اندوه

روانه

چه گذشت؟
– زنبوری پر زد.
– در پهنهء...
– وهم، این سو، آن سو، جویای گلی.
– جویای گلی، آری، بی ساقه گلی در پهنه خواب، نوشابه آن ...
– اندوه ، اندوه نگاه: بیداری چشم، بی برگی دست.
– نی. سبدی می‌کن، سفری در باغ.
– باز آمده‌ام بسیار، و ره آوردم: تیتاب تهی.
– سفری دیگر، ای دوست، و به باغی دیگر.
– بدرود.
– بدرود، و به همراهت نیروی هراس.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هلا

تنها به تماشای چه‌ای؟
بالا، گل یک روزه نور.
پایین، تاریکی باد
بیهوده مپای ، شب از شاخه نخواهد ریخت، و دریچه خدا روشن نیست.
از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید.
تو خواهی ماند، و هراس بزرگ، ستون نگاه، و پیچک غم.
بیهوده مپای.
برخیز، که وهم گلی، زمین را شب کرد.
راهی شو، که گردش ماهی، شیار اندوهی در پی خود نهاد.
زنجره را بشنو: چه جهان غمناک است، و خدایی نیست، و خدایی
هست، و خدایی . . .
بی گاه است، ببوی و برو، و چهره زیبایی در خواب دگر ببین.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پادمه

می‌رویید، در جنگل خاموشی رویا بود.
شبنم‌ها بر جا بود.
درها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشا تر، و خدا در هر ... آیا بود؟
خورشیدی در هر مشت: بام نگه بالا بود.
می‌بویید. گل وابود؟ بوییدن بی ما بود: زیبا بود.
تنهایی، تنها بود.
ناپیدا، پیدا بود.
«او» آنجا، آنجا بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند

اینجاست، آیید، پنجره بگشایید، ای من و دگر من‌ها:
صد پرتو من در آب!
مهتاب، تابنده نگر، بر لرزش برگ، اندیشه من، جاده مرگ.
آنجا نیلوفرهاست، به بهشت، به خدا درهاست.
اینجا ایوان، خاموشی هوش، پرواز روان.
در باغ زمان تنها نشدیم. ای سنگ و نگاه، ای وهم و درخت، آیا نشیدیم؟
من «صخره – من» ام، تو «شاخه – تو» یی.
این بام گلی، آری، این بام گلی، خاک است و من و پندار.
و چه بود این لکه رنگ، این دود سبک؟ پروانه گذشت؟ افسانه دمید؟
نی، این لکه رنگ، این دود سبک، پروانه نبود، من بودم و تو. افسانه نبود، ما بود و شما.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هایی

سرچشمه رویش‌هایی دریایی، پایان تماشایی.
تو تراویدی: باغ جهان تر شد، دیگر شد.
صبحی سر زد، مرغی پر زد، یک شاخه شکست: خاموشی هست.
خوابم بربود، خوابی دیدم: تابش آبی در خواب، لرزش برگی در آب.
این سو تاریکی مرگ، آن سو زیبایی برگ. اینها چه، آنها چیست؟ انبوه زمان‌ها چیست؟
این می‌شکفد، ترس تماشا دارد. آن می گذرد، وحشت دریا دارد.
پرتو محرابی ، می‌تابی. من هیچم: پیچک خوابی. بر نرده اندوه تو می‌پیچم.
تاریکی پروازی، رؤیای بی آغازی، بی موجی، بی رنگی، دریای هم
آهنگی!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شکپوی

برآبی چنین افتاد. سیبی به زمین افتاد.
گامی ماند. زنجره خواند.
همهمه‌ای : خندیدند. بزمی بود، برچیدند.
خوابی از چشمی بالا رفت. این رهرو تنها رفت، بی ما رفت.
رشته گسست: من پیچم، من تابم. کوزه شکست: من آبم.
این سنگ پیوندش با من کو؟ آن زنبور، پروازش تا من کو؟
نقشی پیدا، آیینه کجا؟ این لبخند، لب ها کو، موج آمد،دریا کو؟
می‌بویم، بو آمد. از هر سو، های آمد، هو آمد. من رفتم، «او»آمد، «او» آمد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نه به سنگ

در جوی زمان، در خواب تماشای تو می‌رویم.
سیمای روان، با شبنم افشان تو می‌شویم.
پرهایم؟ پرپر شده‌ام. چشم نویدم، به نگاهی تر شده‌ام. این سو نه، آن سویم.
و در آن سوی نگاه، چیزی را می‌بینم. چیزی را می‌جویم.
سنگی می‌شکنم، رازی با نقش تو می گویم.
برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابری رفت، من کوهم: می‌پایم. من بادم: می‌پویم.
در دشت دگر، گل افسوسی چو بروید، می آیم، می‌بویم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و

آری، ما غنچه یک خوابیم.
– غنچه خواب؟ آیا می‌شکفیم؟
– یک روزی، بی جنبش برگ.
– اینجا؟
– نی، در دره مرگ.
– تاریکی ، تنهایی.
– نی‌، خلوت زیبایی.
– به تماشا چه کسی می‌آید، چه کسی ما را می‌بوید؟
- ...
– و به بادی پرپر . . . ؟
- ...
– و فرودی دیگر؟
- ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نا

باد آمد، در بگشا، اندوه خدا آورد.
خانه بروب، افشان گل، پیک آمد، پیک آمد، مژده ز «نا» آورد.
آب آمد، آب آمد، از دشت خدایان نیز، گل‌های سیا آورد.
ما خفته ، او آمد، خنده شیطان را بر لب ما آورد.
مرگ آمد.
حیرت ما را برد،
ترس شما آورد.
در خاکی ، صبح آمد، سیب طلا، از باغ طلا آورد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاراه

نه تو می‌پایی، و نه کوه، میوه این باغ: اندوه، اندوه.
گو بتراود غم، تشنه سبویی تو. افتد گل، بویی تو.
این پیچک شوق، آبش ده، سیرابش کن، آن کودک ترس، قصه بخوان، خوابش کن.
این لالهء هوش، از ساقه بچین. پرپر شد، بشود. چشم خدا تر شد، بشود.
و خدا از تو نه بالاتر. نی، تنهاتر، تنهاتر.
بالاها، پستی‌ها یکسان بین. پیدا نه، پنهان بین.
بالی نیست، آیت پروازی هست. کس نیست، رشته آوازی هست.
پژواکی: رؤیایی پر زد رفت. شلپویی: رازی بود، در زد رفت.
اندیشه: کاهی بود، در آخور ما کردند. تنهایی: آبشخور ما کردند.
این آب روان ، ما ساده‌تریم. این سایه، افتاده‌تریم.
نه تو می‌پایی، و نه من، دیده تر بگشا، مرگ آمد، در بگشا.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شیطان هم

از خانه بدر، از کوچه برون، تنهایی ما سوی خدا می‌رفت.
در جاده، درختان سبز، گل‌ها وا، شیطان نگران: اندیشه رها می‌رفت.
خار آمد، و بیابان و سراب.
کوه آمد و، خواب.
آواز پری: مرغی به هوا می‌رفت؟
– نی، همزاد گیاهی بود، از پیش گیاه می‌رفت.
شب می‌شد و روز.
جایی، شیطان نگران: تنهایی ما می‌رفت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شورم را

من سازم: بندی آوازم. برگیرم، بنوازم، برتارم زخمهء «لا» می‌زن راه فنا می‌زن
من دودم: می‌پیچم، می‌لغزم، نابودم.
می‌سوزم، می‌سوزم: فانوس تمنایم. گل کن تو مرا، و درآ.
آیینه شدم، از روشن و سایه بری بودم. دیو و پری آمد ،
دیو و پری بودم. در بی خبری بودم.
قرآن بالای سرم ، بالش من انجیل ، بستر من تورات، وزبرپوشم اوستا، می‌بینم خواب: بودایی در نیلوفر آب.
هر جا گل‌های نیایش رست، من چیدم. دسته گلی دارم، محراب تودور از دست : او بالا، من در پست.
خوشبو سخنم، نی؟ باد «بیا» می‌بردم، بی توشه شدم در کوه «کجا» گل چیدم، گل خوردم.
در رگها همهمه‌ای دارم، از چشمه خود آبم زن، آبم زن. و به من یک قطره گوارا کن، شورم را زیبا کن.
باد انگیز، درهای سخن بشکن، جا پای صدا می‌روب. هم دود «چرا» می‌بر، هم موج «من» و «ما» و «شما» می‌بر.
ز شبنم تا لاله بیرنگی پل بنشان ، زین رؤیا در چشمم گل بنشان، گل بنشان.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Bodhi

آنی بود، درها وا شده بود.
برگی نه، شاخی نه. باغ فنا پیدا شده بود.
مرغان مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش. خاموشی گویا شده بود.
آن پهنه چه بود: با میشی، گرگی همپا شده بود.
نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ. پرده مگر تا شده بود؟
من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود.
زیبایی تنها شده بود.
هر رودی ، دریا، هر بودی بودا شده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گزار

باز آمدم از چشمه خواب، کوزه تر در دستم.
مرغانی می‌خواندند. نیلوفر وا می‌شد. کوزه تر بشکستم.
در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لب آب

دیشب، لب رود، شیطان زمزمه داشت.
شب بود و چراغک بود.
شیطان، تنها، تک بود.

بادآمده بود، باران زده بود: شب‌تر، گل‌ها پرپر.
بویی نه براه.
ناگاه
آیینهء رود، نقش غمی بنمود: شیطان لب آب.
خاک سیا در خواب.
زمزمه‌ای می‌مرد. بادی می‌رفت، رازی می‌برد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هنگامی

تاریکی، پیچک‌وار، به چپرها پیچید، به حناها،افراها.
و هنوز، ما در کشت، در کف داس.
ما ماندیم، تا رشته شب از گرد چپرها وا شد، فردا شد.
روز آمد و رفت.
تاریکی ، پیچک وار، به چپرها پیچید، به حناها،افراها.
و هنوز، یک خوشه کشت، در خور چیدن نه، یاد رسیدن نه.
و هزاران روز، و هزاران بار
تاریکی، پیچک وار، به چپرها پیچید، به حناها،افراها.
پایان شبی، ما در خواب، یک خوشه رسید، مرغی چید.
آواز پرش بیداری ما: ساقه لرزان پیام.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا

بالارو، بالارو، بند نگه بشکن، وهم سیه بشکن.
– آمده‌ام، آمده‌ام، بوی دگر می‌شنوم، باد دگر می‌گذرد.
روی سرم بید دگر، خورشید دگر.
– شهر تونی، شهر تونی،
می‌شنوی زنگ زمان: قطره چکید. از پی تو، سایه دوید.
شهر تو در کوی فراترها، دره دیگرها.
– آمده‌ام، آمده‌ام، می‌لغزد صخره سخت، می‌شنوم آواز درخت.
– شهر تونی، شهر تونی،
خسته چرا بال عقاب؟ و زمین تشنه خواب؟
و چرا روییدن ، روییدن، رمزی را بوییدن؟
شهر تو رنگش دیگر. خاکش، سنگش دیگر.
– آمده‌ام، آمده‌ام. بسته نه دروازه نه در، جن‌ها هر سو بگذر.
و خدایان هر افسانه که هست و نه چشمی نگران، و نه نامی ز پرست.
– شهر تونی، شهر تونی،
در کف‌ها کاسه زیبایی، بر لب‌ها تلخی دانایی.
شهر تو در جای دگر، ره می‌بر با پای دگر.
– آمده‌ام، آمده‌ام، پنجره‌ها می‌شکفند.
کوچه فرو رفته به بی سویی، بی‌هایی، بی هویی.
– شهر تونی، شهر تونی،
در وزش خاموشی، سیماها در دود فراموشی.
شهر ترا نام دگر، خسته نه‌ای، گام دگر.
– آمده‌ام، آمده‌ام، درها رهگذر باد عدم.
خانه ز خود وارسته، جام دویی بشکسته. سایه « یک» روی زمین ، روی زمان.
– شهر تونی این و نه آن.
شهر تو گم تا نشود، پیدا نشود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تنها باد

سایه شدم ، و صدا کردم:
کو مرز پریدن‌ها، دیدن‌ها؟ کو اوج «نه من»، دره «او»؟
و ندا آمد: لب بسته بپو.
مرغی رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت.
و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد!
دستم در کوه سحر «او» می‌چید، «او» می چید.
و ندا آمد: و هجومی از خورشید.
از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر.
و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!
آوازی از ره دور: جنگل‌ها می‌خوانند؟
و ندا آمد: خلوت‌ها می‌آیند.
و شیاری ز هراس.
و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد!
«او» آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم:
و ندا آمد: پرها هم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تراو

درآ، که کران را برچیدم، خاک زمان رفتم، آب «نگر» پاشیدم.
در سفالینه چشم، «صد برگ» نگه بنشاندم، بنشستم.
آیینه شکستم ، تا سرشار تو من باشم و من. جامه نهادم. رشته گسستم.
زیبایان خندیدند، خواب «چرا» دادمشان، خوابیدند.
غوکی می‌جست، اندوهش دادم، و نشست.
در کشت گمان، هر سبزه لگد کردم. از هر پیشه ، شوری به سبد کردم.
بوی تو می‌آمد، به صدا نیرو، به روان پر دادم، آواز «درآ» سر دادم.
پژواک تو می‌پیچید، چکه شدم، از بام صدا لغزیدم، و شنیدم.
یک هیچ ترا دیدم، و دویدم.
آب تجلی تو نوشیدم، و دمیدم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وید

نی‌ها، همهمه‌شان می‌آید.
مرغان، زمزمه ‌شان می‌آید.
در باز و نگه کم.
و پیامی رفته به بی سویی دشت.
گاوی زیر صنوبرها،
ابدیت روی چپرها.
از بن هر برگی وهمی آویزان
و کلامی نی،
نامی نی.
پایین، جاده بیرنگی.
بالا، خورشید هم‌آهنگی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و شکستم، و دویدم، و فتادم

درها به طنین‌های تو وا کردم.
هر تکه نگاهم را جایی افکندم، پر کردم هستی ز نگاه.
بر لب مردابی ، پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم، رفتم به نماز.
در بن خاری ، یاد تو پنهان بود، برچیدم، پاشیدم به جهان.
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن.
و شیاریدم شب یکدست نیایش ، افشاندم دانه راز.
و شکستم آویز فریب.
و دویدم تا هیچ. و دویدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم، لرزیدم.
وزشی می‌رفت از دامنه‌ای ، گامی همره او رفتم.
ته تاریکی، تکه خورشیدی دیدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نیایش

دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد، هر قطره شود خورشیدی
باشد که به صد سوزن نور، شب‌ما را بکند روزن روزن.
ما بی تاب، و نیایش بی رنگ.
از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما،
باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.
ما هسته پنهان تماشاییم.
ز تجلی ابری کن، بفرست، که ببارد بر سر ما
باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم.
ما جنگل انبوه دگرگونی.
از آتش همرنگی صد اخگر برگیر، بر هم تاب، بر هم پیچ:
شلاقی کن، و بزن بر تن ما
باشد که ز خاکستر ما، در ما، جنگل یکرنگی بدر آرد سر.
چشمان بسپردیم، خوابی لانه گرفت.
نم زن بر چهره ما
باشد که شکوفا گردد زنبق چشم، و شود سیراب از تابش تو، و فرو افتد.
بینایی ره گم کرد.
یاری کن، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد که تراود در ما همه تو.
ما چنگیم: هر تار از ما دردی، سودایی.
زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز.
باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا «نت» خاموشی.
آیینه شدیم، ترسیدیم از هر نقش.
خود را در ما بفکن.
باشد که فرا گیرد هستی ما را، و دگر نقشی نشیند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته کن از بی شکلی، گذران از مروارید زمان و مکان باشد که بهم پیوندد همه چیز، باشد که نماند مرز، که نماند نام.
ای دور از دست! پر تنهایی خسته است.
گه‌گاه ، شوری بوزان
باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: پنج‌شنبه 14 مرداد 1389 - 08:12    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

به زمین

افتاد. و چه پژواکی که شنید اهریمن، و چه لرزی که دوید از بن غم تا به بهشت.
من در خویش، و کلاغی لب حوض.
خاموشی، و یکی زمزمه ساز.
تنهء تاریکی تبر نقره نور.
و گوارایی بی گاه خطا، بوی تباهی‌ها گردش زیست.
شب دانایی . و جدا ماندم: کو سختی پیکرها، کو بوی زمین، چینهء بی بعد پری‌ها؟
اینک باد، پنجره‌ام رفته به بی پایان، خونی ریخت، برسینهء من ریگ بیابان باد!
چیزی گفت، و زمان‌ها بر کاج حیاط، همواره وزید و وزید. اینهم گل اندیشه، آنهم بت دوست.
نی‌، که اگر بوی لجن می‌آید. آن هم غوک، که دهانش ابدیت خورده است.
دیدار دگر، آری: روزن زیبای زمان.
ترسید، دستم به زمین آمیخت. هستی لب آیینه نشست، خیره به من: غم نامیرا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و چه تنها

ای در خور اوج! آواز تو در کوه سحر، و گیاهی به نماز.
غم‌ها را گل کردیم، پل زدم از خود تا صخره دوست.
من هستم، و سفالینه تاریکی، و تراویدن راز ازلی.
سر بر سنگ، و هوایی که خنک، و چناری که به فکر، و روانی که پر از ریزش دوست.
خوابم چه سبک، ابر نیایش چه بلند، و چه زیبا بوتهء زیست، و چه تنها من!
تنها من، و سر انگشتم در چشمه یاد، و کبوترها لب آب.
هم خندهء موج ، هم تن زنبوری بر سبزهء مرگ، و شکوهی در پنجه باد.
من از تو پرم، ای روزنه باغ هم‌آهنگی کاج و من و ترس!
هنگام من است، ای در به فراز، ای جاده به نیلوفر خاموش پیام!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا گل هیچ

می‌رفتیم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سیاه!
راهی بود از ما تا گل هیچ.
مرگی در دامنه‌ها، ابری سر کوه، مرغان لب زیست.
می‌خواندیم: «بی تو دری بودم به برون، و نگاهی به کران، و صدایی به کویر.»
می‌رفتیم، خاک از ما می‌ترسید، و زمان بر سر ما می‌بارید.
خندیدیم: ورطه پرید از خواب، و نهان‌ها آوایی افشاندند.
ما خاموش، و بیابان نگران، و افق یک رشته نگاه.
بنشستیم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهایی، و زمین‌ها پر خواب.
خوابیدیم، می‌گویند: دستی در خوابی گل می‌چید.

صدای پای آب

اهل کاشانم .
روزگارم بد نیست .
تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی .
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت .
دوستانی ، بهتر از آب روان .

و خدایی که در این نزدیکی است :
لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند .
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .

من مسلمانم .
قبله ام یک گل سرخ .
جانمازم چشمه ، مهرم نور .
دشت سجاده ء من .
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم .
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف .
سنگ از پشت نمازم پیداست :
همه ذرات نمازم متبلور شده است .
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو .
من نمازم را ، پی « تکبیره الاحرام » علف می خوانم ،
پی " قد قامت " موج .

کعبه ام بر لب آب ،
کعبه ام زیر اقاقی هاست .
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر .

" حجر الاسود " من روشنی باغچه است .

اهل کاشانم .
پیشه ام نقاشی است :
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود .
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است .

اهل کاشانم .
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند ، به سفالینه ای از خاک " سیلک " .
نسبم شاید ، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد .

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،
پدرم پشت زمان ها مرده است .
پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد .
پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟

پدرم نقاشی می کرد .
تار هم می ساخت ، تار هم می زد .
خط خوبی هم داشت .

باغ ما در طرف سایه ء دانایی بود .
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه ،
باغ ما نقطه ء برخورد نگاه و قفس و آینه بود .
باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود .
میوه ء کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب .
آب بی فلسفه می خوردم .
توت بی دانش می چیدم .
تا اناری ترکی برمی داشت ، دست فواره ء خواهش می شد .
تا چلویی می خواند ، سینه از ذوق شنیدن می سوخت .
گاه تنهایی ، صورتش را به پس پنجره می چسبانید .
شوق می آمد ، دست در گردن حس می انداخت .
فکر ، بازی می کرد .
زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید ، یک چنار پر سار .
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود ،
یک بغل آزادی بود .
زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود .

طفل ، پاورچین پاورچین ، دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها .
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر.

من به مهمانی دنیا رفتم :
من به دشت اندوه ،
من به باغ عرفان ،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم .
رفتم از پله ء مذهب بالا .
تا ته کوچه ء شک ،
تا هوای خنک استغنا ،
تا شب خیس محبت رفتم .
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق .
رفتم ، رفتم تا زن ،
تا چراغ لذت ،
تا سکوت خواهش ،
تا صدای پر تنهایی .

چیزهایی دیدم در روی زمین :
کودکی دیدم ، ماه را بو می کرد .
قفسی بی در دیدم که در آن ، روشنی پرپر می زد .
نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت .
من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت .
ظهر در سفره ء آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسهء داغ محبت بود.
من گدایی دیدم ، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته ء خربزه می برد نماز .

بره ای دیدم ، بادبادک می خورد .
من الاغی دیدم ، ینجه را می فهمید .
در چراگاه " نصیحت " گاوی دیدم سیر .

شاعری دیدم هنگام خطاب ، به گل سوسن می گفت : " شما "

من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور .
کاغذی دیدم ، از جنس بهار.
موزه ای دیدم دور از سبزه ،
مسجدی دور از آب .
سر بالین فقهی نومید ، کوزه ای دیدم لبریز سوال .

قاطری دیدم بارش " انشا "
اشتری دیدم بارش سبد خالی " پند و امثال " .
عارفی دیدم بارش " تننا ها یا هو " .

من قطاری دیدم ، روشنایی می برد .
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .
من قطاری دیدم ، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت .)
من قطاری دیدم ، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد .
و هواپیمایی ، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه ء آن پیدا بود :
کاکل پوپک ،
خال های پر پروانه،
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه ء تنهایی .
خواهش روشن یک گنجشک ، وقتی از روی چناری به زمین می آید .
و بلوغ خورشید .
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح .

پله هایی که به گلخانه ء شهوت می رفت .
پله هایی که به سردابه ء الکل می رفت .
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات ،
پله هایی که به بام اشراق ،
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت .

مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره ء شط می شست .

شهر پیدا بود :
رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ .
سقف بی کفتر صدها اتوبوس .
گل فروشی گل هایش را می کرد حراج .
در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست .
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد .
کودکی هسته ء زردآلو را ، روی سجاده ء بیرنگ پدر تف می کرد .
و بزی از " خزر" نقشه ء جغرافی ، آب می خورد .

بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب .

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب ،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،
مرد گاری چی در حسرت مرگ .

عشق پیدا بود ، موج پیدا بود .
برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود .
کلمه پیدا بود .
آب پیدا بود ، عکس اشیا در آب .
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون .
سمت مرطوب حیات .
شرق اندوه نهاد بشری .
فصل ول گردی در کوچه ء زن .
بوی تنهایی در کوچه ء فصل .

دست تابستان یک بادبزن پیدا بود .

سفر دانه به گل .
سفر پیچک این خانه به آن خانه .
سفر ماه به حوض .
فوران گل حسرت از خاک .
ریزش تاک جوان از دیوار .
بارش شبنم روی پل خواب .
پرش شادی از خندق مرگ .
گذر حادثه از پشت کلام .

جنگ یک روزنه با خواهش نور .
جنگ یک پله با پای بلند خورشید .
جنگ تنهایی با یک آواز .
جنگ زیبایی گلابی ها با خالی یک زنبیل .
جنگ خونین انار و دندان .

جنگ " نازی " ها با ساقه ء ناز .
جنگ طوطی و فصاحت با هم .
جنگ پیشانی با سردی مهر .

حمله ء کاشی مسجد به سجود .
حمله ء باد به معراج حباب صابون .
حمله ء لشگر پروانه به برنامه ء " دفع آفات " .
حمله ء دسته سنجاقک ، به صف کارگر " لوله کشی" .
حمله ء هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی .
حمله ء واژه به فک شاعر .

فتح یک قرن به دست یک شعر .
فتح یک باغ به دست یک سار .
فتح یک کوچه به دست دو سلام .
فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سواری چوبی .
فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ .

قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر .
قتل یک قصه سر کوچه ء خواب .
قتل یک غصه به دستور سرود .
قتل مهتاب به فرمان نئون .
قتل یک بید به دست " دولت " .
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ .

همه روی زمین پیدا بود :
نظم در کوچه ء یونان می رفت .
جغد در " باغ معلق " می خواند .
باد در گردنه ء خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند .
روی دریاچه ء آرام " نگین " ، قایقی گل می برد .
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود .

مردمان را دیدم .
شهرها را دیدم .
دشت ها را ، کوه ها را دیدم .
آب را دیدم ، خاک را دیدم .
نور و ظلمت را دیدم .
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم .
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم .
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم .

اهل کاشانم ، اما
شهر من کاشان نیست .
شهر من گم شده است .
من با تاب ، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام .
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم .
من صدای نفس باغچه را می شنوم .
و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد .
و صدای ، سرفه ء روشنی از پشت درخت ،
عطسه ء آب از هر رخنه ء سنگ ،
چکچک چلچله از سقف بهار .
و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره ء تنهایی .
و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق ،
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح .
من صدای قدم خواهش را می شنوم
و صدای ، پای قانونی خون را در رگ ،
ضربان سحر چاه کبوترها ،
تپش قلب شب آدینه ،
جریان گل میخک در فکر،
شیهه ء پاک حقیقت از دور .
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای ، کفش ایمان را در کوچه ء شوق .
و صدای باران را ، روی پلک تر عشق ،
روی موسیقی غمناک بلوغ ،
روی آواز انارستان ها .
و صدای متلاشی شدن شیشه ء شادی در شب ،
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی ،
پر و خالی شدن کاسه ء غربت از باد .

من به آغاز زمین نزدیکم .
نبض گل ها را می گیرم .
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت .

روح من در جهت تازه ء اشیا جاری است .
روح من کم سال است .
روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد .
روح من بیکار است :
قطره های باران را ، درز آجرها را ، می شمارد .
روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد .

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن .
من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین .
رایگان می بخشد ، نارون شاخه ء خود را به کلاغ .
هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد .
بوته ء خشخاشی ، شست و شو داده مرا در سیلان بودن .

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم .
مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن .
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم .
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم .
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی .

تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند ، تا بخواهی تکثیر .

من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته ء بابونه .
من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم .
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد .
و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند .
من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم ،
رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را .
خوب می دانم ریواس کجا می روید ،
سار کی می آید ، کبک کی می خواند، باز کی می میرد ،
ماه در خواب بیابان چیست ،
مرگ در ساقه ء خواهش
و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی .


زندگی رسم خوشایندی است .
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،
پرشی دارد اندازه ء عشق .
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه ء عادت از یاد من و تو برود .
زندگی جذبه ء دستی است که می چیند .
زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است .
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره .
زندگی تجربه ء شب پره در تاریکی است .
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد .
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد .
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ء مسدود هواپیماست .
خبر رفتن موشک به فضا ،
لمس تنهایی " ماه "،
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر .

زندگی شستن یک بشقاب است .

زندگی یافتن سکه ء دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی " مجذور" آینه است .
زندگی گل به " توان " ابدیت ،
زندگی " ضرب " زمین در ضربان دل ما ،
زندگی " هندسه ء " ساده و یکسان نفسهاست .

هر کجا هستم ، باشم ،
آسمان مال من است .
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟

من نمی دانم
که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست .
گل شبدر چه کم از لاله ء قرمز دارد .
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید .
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد .

چترها را باید بست .
زیر باران باید رفت .
فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد .
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .
دوست را ، زیر باران باید دید .
عشق را ، زیر باران باید جست .
زیر باران باید با زن خوابید .
زیر باران باید بازی کرد .
زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ء " اکنون " است .

رخت ها را بکنیم :
آب در یک قدمی است .

روشنی را بچشیم .
شب یک دهکده را وزن کنیم ، خواب یک آهو را .
گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم .
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ء ذایقه را باز کنیم .
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد .
و نگوییم که شب چیز بدی است .
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ .

و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ ، این همه سبز .

صبح ها نان و پنیرک بخوریم .
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام .
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت .
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند .
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد .
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون .
و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت .
و اگر خنج نبود ، لطمه میخورد به قانون درخت .
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت .
و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده ء پرواز دگرگون می شد .
و بدانیم که پیش از مرجان ، خلائی بود در اندیشه دریاها .

و نپرسیم کجاییم ،
بو کنیم اطلسی تازه ء بیمارستان را .

و نپرسیم که فواره ء اقبال کجاست .
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است .
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته اند .
پشت سر نیست فضایی زنده .
پشت سر مرغ نمی خواند .
پشت سر باد نمی آید .
پشت سر پنجره ء سبز صنوبر بسته است .
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است .
پشت سر خستگی تاریخ است .
پشت سر خاطره ء موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد .

لب دریا برویم ،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب .

ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم .

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
( دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ،
می رسد دست به سقف ملکوت .
دیده ام ، سهره بهتر می خواند .
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است .
گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابر شده است .
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس . )
و نترسیم از مرگ
( مرگ پایان کبوتر نیست .
مرگ وارونه ء یک زنجره نیست .
مرگ در ذهن اقاقی جاری است .
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد .
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید .
مرگ با خوشه ء انگور می آید به دهان .
مرگ در حنجره ء سرخ - گلو می خواند .
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است .
مرگ گاهی ریحان می چیند .
مرگ گاهی ودکا می نوشد .
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد .
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است . )

در نبندیم به روی سخن زنده ء تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم .

پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد .
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند .
بگذاریم غریزه پی بازی برود .
کفش ها را بکند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند .
چیز بنویسد .
به خیابان برود .

ساده باشیم .
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت .


کار ما نیست شناسایی" راز" گل سرخ،
کار ما شاید این است
که در" افسون " گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه ء یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای " هستی ".
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: پنج‌شنبه 14 مرداد 1389 - 08:12    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مسافر

دم غروب، میان حضور خسته اشیا.
نگاه منتظری حجم وقت را می‌دید.
و روی میز،هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادارک مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را، باد، روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می‌کرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می‌زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
« چه آسمان تمیزی ! »
و امتداد خیابان غربت او را برد.

غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش می‌آمد.
مسافر آمده بود.
و روی صندلی راحتی ، کنار چمن
نشسته بود:
«دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می‌کردم
و رنگ دامنه‌ها هوش از سرم می‌برد.
خطوط جاده در اندوه دشت‌ها گم بود.
چه دره‌های عجیبی!
و اسب، یادت هست،
سپید بود
و مثل واژه پاکی، سکوت سبز چمن‌زار را چرا می‌کرد.
و بعد، غربت رنگین قریه‌های سر راه.
و بعد تونل‌ها.
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این قایق خوشبو، که روی شاخه نارنج می‌شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل
شب بوست،
نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف.
نمی‌رهاند.
و فکر می‌کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.»

نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد:
«چه سیب‌های قشنگی!
حیات نشئه تنهایی است.»
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
– قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می‌کند مأنوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
– و نوشداروی اندوه؟
– صدای خالص اکسیر می‌دهد این نوش.

و حال شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای می خوردند.

– چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
– چقدر هم تنها!
– خیال می‌کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی.
– دچار یعنی
– عاشق.
– و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
– چه فکر نازک غمناکی!
– و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
– خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
– نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله‌ای هست.
اگرچه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله‌ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله‌هاست.
صدای فاصله‌هایی که
- غرق ابهامند.
– نه،
صدای فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند.
و با شنیدن یک هیچ می‌شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه‌هاست.
و او ثانیه‌ها می‌روند آن طرف روز .
و او ثانیه‌ها روی نور می‌خوابند.
و او و ثانیه‌ها بهترین کتاب جهان را.
به آب می‌بخشند.
و خوب می‌دانند
که چی ماهی هرگز.
هزار و یک گره رودخانه را نگشود.
و نیمه شب‌ها، با زورق قدیمی اشراق
در آب‌های هدایت روانه می‌گردند.
و تا تجلی اعجاب پیش می‌رانند.
– هوای حرف تو آدم را
عبور می‌دهد از کوچه‌باغ‌های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!

حیاط روشن بود
و باد می‌آمد
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد.

«اتاق خلوت پاکی است.
برای فکر چه ابعاد ساده‌ای دارد!
دلم عجیب گرفته است.
خیال خواب ندارم.»
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه‌ای
نشست:
«هنوز در سفرم.
خیال می‌کنم
در آب‌های جهان قایقی است
و من – مسافر قایق – هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم
و پیش می‌رانم .
مرا سفر به کجا می‌برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند.
و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

و در کدام بهار
درنگ خواهی کرد.
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین.

کجاست سمت حیات؟
من از کدام طرف می‌رسم به یک هدهد؟
و گوش کن، که همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجره خواب را بهم می‌زد.
چه چیز در هدرست فکر کن
کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟
چه چیز پلک ترا می‌فشرد،
چه وزن گرم دل انگیزی؟
سفر دراز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت کم می‌کرد.
و در مصاحبه باد و شیروانی‌ها
اشاره‌ها به سرآغاز هوش بر می‌گشت.
در آن دقیقه که از آن ارتفاع تابستان
به «جاجرود» خروشان نگاه می‌کردی،
چه اتفاق افتاد.
که خواب سبز ترا سارها درو کردند؟
و فصل، فصل درو بود.
و با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو
کتاب فصل ورق خورد
و سطر اول این بود:
حیات، غفلت رنگین یک دقیقه «حوا» ست.

نگاه می‌کردی:
میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود.

به یادگاری شاتوت روی پوست فصل
نگاه می‌کردی،
حضور سبز قبایی میان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت کرد.

ببین، همیشه خراشی است روی صورت احساس.
همیشه چیزی، انگار هوشیاری خواب،
به نرمی قدم مرگ می‌رسد از پشت
و روی شانه ما دست می‌گذارد
و ما حرارت انگشت‌های روشن او را
بسان سم گوارایی
کنار حادثه سر می‌کشیم.
« و نیز» ، یادت هست،
و روی ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمین
که وقت از پس منشور دیده می‌شد
تکان قایق، ذهن ترا تکانی داد:
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست.
همیشه با نفس تازه راه باید رفت.
و فوت باید کرد
که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ.

کجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت یک درخت می‌آیم
که روی پوست آن دست‌های ساده غربت
اثر گذاشته بود:
«به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی».

شراب را بدهید.
شتاب باید کرد:
من از سیاحت در یک حماسه می‌آیم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.

سفر مرا به در باغ چند سالگی‌ام برد.
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد،
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.

و بار دیگر در زیر آسمان «مزامیر»،
در آن سفر که لب رودخانه «بابل» ،
به هوش آمدم،
نوای بربط خاموش بود
و خوب گوش که دادم، صدای گریه می‌آمد
و چند بربط بی تاب
به شاخه‌های تر بید تاب می‌خوردند.
و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی
به سمت پرده خاموش «ارمیای نبی» اشاره می‌کردند.
و من بلند بلند «کتاب جامعه» می‌خواندم.
و چند زارع لبنانی مه راه زیر گوش تو می‌خواند؟
که زیر سدر کهن سالی
نشسته بودند
مرکبات درختان خویش را در ذهن
شماره می‌کردند.

کنار راه سفر کودکان کور عراقی
به خط «لوح حمورابی»
نگاه می‌کردند.

و در مسیر سفر روزنامه‌های جهان را
مرور می‌کردم

سفر پر از سیلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سیاه
و بوی روغن می‌داد.
و روی خاک سفر شیشه‌های خالی مشروب،
شیار‌های غریزه، و سایه‌های مجال
کنار هم بودند.
میان راه سفر، از سرای مسلولین
صدای سرفه می‌آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبی شهر
شیار روشن «جت»ها را
نگاه می‌کردند
و کودکان پی پرپرچه‌ها روان بودند،
سپورهای خیابان سرود می‌خواندند.
و شاعران بزرگ
به برگ‌های مهاجر نماز می‌بردند.
و راه دور سفر، از میان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگی می‌رفت،
به غربت تر یک جوی آب می‌پیوست،
به برق ساکت یک فلس،
به آشنایی یک لحن،
به بیکرانی یک رنگ.

سفر مرا به زمین‌های استوایی برد.
و زیر سایه آن « بانیان» سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت.

من از مصاحبت آفتاب می‌آیم،
کجاست سایه؟

ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است.
و بوی چیدن از دست باد می‌آید.
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بیهوشی است.
در این کشاکش رنگین، کسی چه می‌داند
که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل، ابعاد بی شمار خودش را، نمی‌شناسد.
هنوز برگ ، سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چیزی به آب می‌گوید
و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است.
و در مدار درخت
طنین بال کبوتر ، حضور مبهم رفتار آدمی‌زاد است.

صدای همهمه می‌آید.
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.
و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را
به من می‌آموزند،
فقط به من،
و من مفسر گنجشک‌های دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
برای گوش بی آذین دختران بنارس
کنار جاده «سرنات» شرح داده‌ام.
به دوش من بگذار ای سرود صبح «ودا»ها
تمام وزن طراوت را
که من
دچار گرمی گفتارم.
و از تمام درختان زیت خاک فلسطین
وفور سایه خود را به من خطاب کنید،
به این مسافر تنها، که از سیاحت اطراف «طور» می‌آید
و از حرارت «تکلیم» در تب و تاب است.
ولی مکالمه، یک روز، محوخواهد شد
و شاهراه هوا را
شکوه شاه پرک‌های انتشار حواس
سپید خواهد کرد.
برای این غم موزون چه شعرها که سرودند!

ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت.
ولی هنوز سواری است پشت باره شهر.
که وزن خواب خوش فتح قادسیه
به دوش پلک‌تر اوست.
هنوز شیهه ء اسبان بی شکیب مغول‌ها
بلند می‌شود از خلوت مزارع ینجه.
هنوز تاجر یزدی، کنار «جاده ادویه»
به بوی امتعه هند می‌رود از هوش.
و در کرانه «هامون» هنوز می‌شنوی:
– بدی تمام زمین را فرا گرفت.
– هزار سال گذشت.
– صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد.
و عکس پیکر دوشیزه‌ای در آب نیفتاد.

و نیمه راه سفر، روی ساحل «جمنا»
نشسته بودم
و عکس «تاج محل» را در آب
نگاه می‌کردم:
دوام مرمری لحظه‌های اکسیری و پیشرفتگی حجم زندگی در
مرگ.
ببین، دو بال بزرگ
به سمت حاشیه روح آب در سفرند.
جرقه‌های عجیبی است در مجاورت دست.
بیا و ظلمت ادارک را چراغان کن
که یک اشاره بس است:
حیات ضربه آرامی است
به تخته سنگ «مگار».

و در مسیر سفر مرغه‌های «باغ نشاط» غبار تجربه را از
نگاه من شستند،
به من سلامت یک سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
به پاس روشنی حال،
کنار «تال» نشستم، و گرم زمزمه کردم.

عبور باید کرد
و هم نورد افق‌های دور باید شد.
و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد.
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد.

من از کنار تغزل عبور می‌کردم
و موسم برکت بود
و زیر پای من ارقام شن لگو می‌شد.
زنی شنید،
کنار پنجره آمد نگاه کرد به فصل،
در ابتدای خودش بود.
و دست بدوی او شبنم دقایق را
به نرمی از تن احساس مرگ برمی‌چید.
من ایستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخیر خواب‌ها بودم.
و ضربه‌های گیاهی عجیب را به تن ذهن
شماره می‌کردم:
خیال می‌کردیم
بدون حاشیه هستیم.
خیال می‌کردیم
میان متن اساطیری تشنج ریباس
شناوریم
و چند ثانیه غفلت، حضور هستی ماست.

در ابتدای خطیر گیاه‌ها بودیم.
که چشم زن به من افتاد:
صدای پای تو آمد: خیال کردم باد
عبور می‌کند از روی پرده‌های قدیمی.
صدای پای ترا در حوالی اشیا
شنیده بودم.
– کجاست جشن خطوط؟
– نگاه کن به تموج، به انتشار تن من.
من از کدام طرف می‌رسم به سطح بزرگ؟
– و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان
پر از سطوح عطش کن.
– کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف
دقیق خواهد شد
و راز رشد پنیرک را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد؟
– و در تراکم زیبای دست‌ها، یک روز،
صدای چیدن یک خوشه را به گوش شنیدیم.
– و در کدام زمین بود.
که روی هیچ نشستیم.
و در حرارت یک سیب دست ورو شستیم؟
– جرقه‌های محال از وجود بر می‌خاست.
– کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ؟
– و در مکالمه جسم‌ها مسیر سپیدار
چقدر روشن بود!
– کدام راه مرا می‌برد به باغ فواصل؟

عبور باید کرد.
صدای باد می‌آید، عبور باید کرد
و من مسافرم، ای بادهای همواره!
مرا به وسعت تشکیل برگ‌ها ببرید.
مرا به کودکی شور آب‌ها برسانید.
و کفش‌های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.
دقیقه‌های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید.
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک.
و در تنفس تنهایی
دریچه‌های شعور مرا بهم بزنید.
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
حضور «هیچ» ملایم را
به من نشان بدهید.»




ادامه دارد
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 16 مرداد 1389 - 08:25    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

حجم سبز

از روی پلک شب

شب سرشاری بود.
روز از پای صنوبرها، تا فراترها می‌رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود .
در بلندی‌ها، ما .

دورها گم، سطح‌ها شسته، و نگاه از همه شب نازک تر.
دست‌هایت، ساقه سبز پیامی را می‌داد به من
و سفالیه انس، با نفس‌هایت آهسته ترک می‌خورد
و تپش‌هامان می‌ریخت به سنگ.
از شرابی دیرین، شن تابستان در رگ‌ها
و لعاب مهتاب، روی رفتارت.
تو شگرف ، تو رها، و برازنده خاک.

فرصت سبز حیات، به هوای خنک کوهستان می‌پیوست.
سایه‌ها برمی‌گشت.
و هنوز، در سر راه نسیم،
پونه‌هایی که تکان می‌خورد،
جذبه‌هایی که بهم می‌ریخت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روشنی ، من، گل، آب

ابری نیست.
بادی نیست.
می‌نشینم لب حوض:
گردش ماهی‌ها، روشنی، من، گل ، آب.
پاکی خوشه زیست.

مادرم ریحان می‌چیند.
نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی ابر، اطلسی‌هایی تر.
رستگاری نزدیک : لای گل‌های حیاط.

نور در کاسه مس، چه نوازش‌ها می‌ریزد!
نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می‌آرد.
پشت لبخندی پنهان هر چیز.
روزنی دارد دیوار زمان ، که از آن، چهره من پیداست .
چیزهایی هست، که نمی‌دانم .
می‌دانم، سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد .
می‌روم بالا تا اوج ، من پراز بال و پرم .
راه می‌بینم در ظلمت ، من پراز فانوسم .
من پراز نورم و شن
و پر از دارو درخت .
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج .
پرم از سایه برگی در آب:
چه درونم تنهاست .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و پیامی در راه

روزی
خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد .
در رگ‌ها ، نور خواهم ریخت .
و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پر خواب ! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید .
خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد .
زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید .
کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !
دوره گردی خواهم شد ، کوچه‌ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد : آی شبنم ، شبنم ، شبنم .
رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است ، کهکشانی خواهم دادش .
روی پل دخترکی بی پاست ، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت .
هر چه دشنام ، از لب‌ها خواهم برچید .
هر چه دیوار، از جا خواهم برکند .
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند !
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل‌ها را با عشق، سایه‌های را با باد .
و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه زنجره‌ها .
بادبادک‌ها ، به هوا خواهم برد .
گلدان‌ها ، آب خواهم داد .

خواهم آمد ، پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت .
مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد .
خر فرتوتی در راه ، من مگس‌هایش را خواهم زد .

خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت .
پای هر پنجره‌ای ، شعری خواهم خواند .
هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد .
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !
آشتی خواهم داد .
آشنا خواهم کرد .
راه خواهم رفت .
نور خواهم خورد .
دوست خواهم داشت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساده رنگ

آسمان ، آبی تر،
آب، آبی تر.
من در ایوانم، رعنا سر حوض .

رخت می‌شوید رعنا .
برگ‌ها می‌ریزد .
مادرم صبحی می‌گفت : موسم دلگیری است .
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ، گاز باید زد با پوست .

زن همسایه در پنجره‌اش ، تور می‌بافد ، می خواند .
من « ودا » می‌خوانم ، گاهی نیز
طرح می‌ریزم سنگی ، مرغی ، ابری .
آفتابی یکدست .
سارها آمده‌اند .
تازه لادن‌ها پیدا شده‌اند .
من اناری را ، می‌کنم دانه ، به دل می‌گویم :
خوب بود این مرد م ، دانه‌های دلشان پیدا بود .
می‌پرد در چشمم آب انار : اشک می‌ریزم .
مادرم می‌خندد .
رعنا هم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آب

آب را گل نکنیم :
در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب .
یا که در بیشه دور، سیره‌ای پر می‌شوید .
یا در آبادی ، کوزه‌ای پر می‌گردد .

آب را گل نکنیم :
شاید این آب روان ، می‌رود پای سپیداری ، تا فرو شوید اندوه دلی .
دست درویشی شاید ، نان خشکیده فرود برده در آب .

زن زیبایی آمد لب رود ،
آب را گل نکنیم :
روی زیبا دو برابر شده است .

چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالادست ، چه صفایی دارند !
چشمه‌هاشان جوشان ، گاوهاشان شیرافشان باد !
من ندیدم دهشان ،
بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست .
ماهتاب آنجا ، می‌کند روشن پهنای کلام .
بی گمان در ده بالادست ، چینه‌ها کوتاه است .
مردمش می‌دانند ، که شقایق چه گلی است .
بی گمان آنجا آبی ، آبی است .
غنچه‌ای می‌شکفد ، اهل ده با خبرند .
چه دهی باید باشد !
کوچه باغش پر موسیقی باد !
مردمان سر رود ، آب را می فهمند .
گل نکردندش ، ما نیز
آب را گل نکنیم.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 16 مرداد 1389 - 08:25    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

در گلستانه

دشت‌هایی چه فراخ !
کوه‌هایی چه بلند !
در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!
من در این آبادی ، پی چیزی می‌گشتم :
پی خوابی شاید ،
پی نوری ، ریگی ، لبخندی .

پشت تبریزی‌ها
غفلت پاکی بود ، که صدایم می‌زد .

پای نی‌زاری ماندم ، باد می‌آمد ، گوش دادم :
چه کسی با من ، حرف می‌زد ؟
سوسماری لغزید .
راه افتادم .
یونجه زاری سر راه ،
بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ
و فراموشی خاک .

لب آبی
گیوه‌ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :
« من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است !
نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ ، می‌چرد گاوی در کرد .
ظهر تابستان است .
سایه‌ها می‌دانند ، که چه تابستانی است .
سایه‌هایی بی لک ،
گوشه‌ای روشن و پاک ،
کودکان احساس ! جای بازی اینجاست .
زندگی خالی نیست :
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست .
آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد .
در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح .
و چنان بی تابم ، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه .
دورها آوایی است ، که مرا می‌خواند .»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
غربت

ماه بالای سر آبادی است ،
اهل آبادی در خواب .
روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم .
باغ همسایه چراغش روشن ،
من چراغم خاموش .
ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه آب .

غوک ها می خوانند .
مرغ حق هم گاهی .

کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجد ها .
و بیابان پیداست .
سنگ ها پیدا نیست ، گلچه ها پیدا نیست .
سایه های از دور ، مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیدا بود .

نیمه شب باید باشد .
دب اکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام .
آسمان آبی نیست ، روز آبی بود .
یاد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم .
یاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم ،
طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب .
یاد من باشد ، هر چه پروانه که می افتد در آب ، زود از آب در آرم.
یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد .
یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم .
یاد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهایی است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پیغام ماهی ها

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهیان می گفتند :
« هیچ تقصیر درختان نیست. »
ظهر دم کرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد .

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب .
برق از پولک ما رفت که رفت .
ولی آن نور درشت ،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او ، پشت چین های تغافل می زد ،
چشم ما بود .
روزنی بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن
و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است. »

باد می رفت به سر وقت چنار .
من به سر وقت خدا می رفتم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نشانی

« خانه دوست کجاست ؟ » در فلق بود که پرسید سوار .
آسمان مکثی کرد .
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

« نرسیده به درخت ،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است .
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر بدر می آرد ،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،
دو قدم مانده به گل ،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد .
در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی :
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بر دارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست. »
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
واحه ای در لحظه

به سراغ من اگر می آیید ،
پشت هیچستانم .
پشت هیچستان جایی است .
پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصد هایی است
که خبر می آرند ، از گل واشده دورترین بوته خاک .
روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند .
پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است :
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ،
زنگ باران به صدا می آید .
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی ، سایه نارونی تا ابدیت جاری است .

به سراغ من اگر می آیید ،
نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بر دارد
چینی نازک تنهایی من .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت ،
خواهم انداخت به آب .
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند .

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید ،
همچنان خواهم راند .
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان .

همچنان خواهم راند .
همچنان خواهم خواند :
« دور باید شد ، دور .
مرد آن شهر اساطیر نداشت .
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود .
هیچ آیینه تالاری ، سر خوشی ها را تکرار نکرد .
چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود .
دور باید شد ، دور .
شب سرودش را خواند ،
نوبت پنجره هاست . »

همچنان خواهم خواند .
همچنان خواهم راند .

پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است .
بام ها جای کبوترهایی است ، که به فواره هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله ، به یک خواب لطیف .
خاک ، موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد .

پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .

پشت دریاها شهری است !
قایقی باید ساخت .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تپش سایه دوست

تا سواد قریه راهی بود .
چشم های ما پر از تفسیر زنده بومی ،
شب درون آستین هامان .

می گذشتیم از میان آبکندی خشک .
از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار ،
کوله بار از انعکاس شهر های دور .
منطق زبر زمین در زیر پا جاری .

زیر دندان های ما طعم فراغت جابجا می شد .
پای پوش ما که از جنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین می کند.
چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد .
هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر .
هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند.
جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی می داد.
ما گروه عاشقان بودیم و راه ما
از کنار قریه های آشنا با فقر
تا صفای بیکران می رفت .
برفراز آبگیری خود بخود سرها همه خم شد :
روی صورت های ما تبخیر می شد شب
و صدای دوست می آمد به گوش دوست.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 16 مرداد 1389 - 08:25    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

صدای دیدار

با سبد رفتم به میدان ، صبحگاهی بود .
میوه ها آواز می خواندند .
میوه ها در آفتاب آواز می خواندند .
در طبق ها ، زندگی روی کمال پوستها خواب سطوح جاودان می دید.
اضطراب باغ ها در سایه ء هر میوه روشن بود .
گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد .
هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می داد .
بینش هم شهریان ، افسوس ،
بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود .

من به خانه باز گشتم ، مادرم پرسید :
میوه از میدان خریدی هیچ ؟
- میوه های بی نهایت را کجا می شد میان این سبد جا داد؟
- گفتم از میدان بخر یک من انار خوب .
- امتحان کردم اناری را
انبساطش از کنار این سبد سر رفت .
- به چه شد ، آخر خوراک ظهر ...
- ...

ظهر از آیینه ها تصویر به تا دور دست زندگی می رفت .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب تنهایی خوب

گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند .
شب سلیس است ، و یکدست ، و باز .
شمعدانی ها
و صدا دارترین شاخه ء فصل ، ماه را می شنوند .

پلکان جلوی ساختمان ،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم ،
گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا .
چشم تو زینت تاریکی نیست .
پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا .
و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد .
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه ء آواز به خود جذب کند.
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت :
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ء عشق تر است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سوره ء تماشا

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است .

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود .
من به آنان گفتم :
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد .

و به آنان گفتم :
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .
در کف دست زمین گوهر نا پیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند .
پی گوهر باشید .
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید .

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت .

و به آنان گفتم :
هر که در حافظه ء چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه ء شور ابدی خواهد ماند .
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود .
آنکه نور از سر انگشت زمان بر چیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه .

زیر بیدی بودیم .
برگی از شاخه ء بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که بهم می گفتند :
سحر میداند ، سحر !

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد .
خانه هاشان پر داوودی بود ،
چشمشان را بستیم .
دستشان را نرساندیم به سر شاخه ء هوش .
جیبشان را پر عادت کردیم .
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پرهای زمزمه

مانده تا برف زمین آب شود .
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ء چتر.
ناتمام است درخت .
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید .
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ء برف
تشنه ء زمزمه ام .
مانده تا مرغ سرچینه ء هذیانی اسفند صدا بردارد .
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه ء زمزمه ام ؟

بهتر است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه ء مرغی بکشم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ورق روشن وقت

از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد .
صبح شد ، آفتاب آمد .
چای را خوردیم روی سبزه زار میز .
ساعت نه ابر آمد ، نرده ها تر شد .
لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند .
یک عروسک پشت باران بود .

ابر ها رفتند .
یک هوای صاف ، یک گنجشک ، یک پرواز .
دشمنان من کجا هستند ؟
فکر می کردم :
در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد .

در گشودم : قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من .
آب را با آسمان خوردم .
لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند .
من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت.

نیمروز آمد .
بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد .
مرتع ادراک خرم بود .

دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد :
پرتقالی پوست می کندم .
شهر در آیینه پیدا بود .
دوستان من کجا هستند ؟
روزهاشان پرتقالی باد !

پشت شیشه تا بخواهی شب .
در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج،
در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد .
لحظه های کوچک من تا ستاره فکر می کردند .
خواب روی چشم هایم چیزهایی را بنا می کرد :
یک فضای باز ، شن های ترنم ، جای پای دوست ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آفتابی

صدای آب می آید ، مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟
لباس لحظه ها پاک است .
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف ، نخ های تماشا ، چکه های وقت .
طراوت روی آجرهاست ، روی استخوان روز .
چه می خواهیم ؟
بخار فصل گرد واژه های ماست .
دهان گلخانه ء فکر است .

سفر هایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند .
ترا در قریه های دور مرغانی بهم تبریک می گویند .

چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست ،
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آب های شط دیروز است؟
چرا مردم نمی دانند
که در گل های نا ممکن هوا سرد است ؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جنبش واژه ء زیست

پشت کاجستان برف .
برف ، یک دسته کلاغ .
جاده یعنی غربت .
باد ، آواز ، مسافر ، و کمی میل به خواب .
شاخ پیچک ، و رسیدن ، و حیاط .

من و دلتنگ ، و این شیشه ء خیس .
می نویسم ، و فضا .
می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک .

یک نفر دلتنگ است .
یک نفر می بافد .
یک نفر می شمرد .
یک نفر می خواند .

زندگی یعنی : یک سار پرید .
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید ،
کودک پس فردا ،
کفتر آن هفته .

یک نفر دیشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است .
و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند .
قطره ها در جریان ،
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از سبز به سبز

من در این تاریکی
فکر یک بره ء روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد .

من در این تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می بینم
که دعاهای نخستین بشر را تر کرد .

من در این تاریکی
در گشودم به چمن های قدیم ،
به طلایی هایی ، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم .

من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بوته ء نورس مرگ ، آب را معنی کردم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ندای آغاز

کفش هایم کو ،
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .
مادرم در خواب است .
و منوچهر و پروانه ، و شاید همه ء مردم شهر .
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ء سبز پتو خواب مرا می روبد .
بوی هجرت می آید :
بالش من پر آواز پر چلچله هاست .

صبح خواهد شد
و به این کاسه ء آب
آسمان هجرت خواهد کرد .

باید امشب بروم .

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم .
هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود .
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .
هیچکی زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ء یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
- دختر بالغ همسایه -
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند .

چیزهایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج
( مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت .
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است ؟ )
باید امشب بروم .

باید امشب چمدانی را
که به اندازه ء پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست ،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .
یک نفر باز صدا زد : سهراب !
کفش هایم کو؟
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 16 مرداد 1389 - 08:26    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

به باغ هم سفران

صدا کن مرا .
صدای تو خوب است .
صدای تو سبزینه ء آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید .

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است .

کسی نیست ،
بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم .
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم .
بیا زودتر چیزها را ببینیم .
ببین ، عقربک های فواره در صفحه ء ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند .
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام .
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را .

مرا گرم کن
( و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد ، آن وقت در پشت یک سنگ ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد. )

در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب کبریت و تردید می ترسم .
من از سطح سیمانی قرن می ترسم .
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد .
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد ، صدا کن مرا .
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ، و افتاد .
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد .
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند .
در آن گیروداری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد .
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد .
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید .

و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش « استوا » گرم ،
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوست

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق‌های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می‌فهمید.
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
و پلک‌هایش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد .
و دست‌هایش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه‌ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد .
و او را به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود .
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می‌شد .
همیشه کودکی باد را صدا می‌کرد.
همیشه رشته ء صحبت را
به چفت آب گره می‌زد .
برای ما، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ء سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم .
و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه ء بشارت رفت.
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ء نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همیشه

عصر
چند عدد سار
دور شدند از مدار حافظه کاج .
نیکی جسمانی درخت بجا ماند.
عفت اشراق روی شانه ء من ریخت.
حرف بزن، ای زن شبانه موعود!
زیر همین شاخه‌های عاطفی باد
کودکی‌ام را به دست من بسپار .
در وسط این همیشه‌های سیاه
حرف بزن ، خواهر تکامل خوشرنگ !
خون مرا پر کن از ملایمت هوش .
نبض مرا روی زبری نفس عشق
فاش کن .
روی زمین‌های محض
راه برو تا صفای باغ اساطیر .
در لبه ء فرصت تلألؤ انگور
حرف بزن ، حوری تکلم بدوی!
حزن مرا در مصب دور عبارت
صاف کن .
در همه ء ماسه‌های شور کسالت
حنجره آب را رواج بده .
بعد
دیشب شیرین پلک را
روی چمن‌های بی تموج ادارک
پهن کن .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا نبض خیس صبح

آه ، در ایثار سطح‌ها چه شکوهی است!
ای سرطان شریف عزلت !
سطح من ارزانی تو باد !
یک نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد .
یک نفر آمد که نور صبح مذاهب
در وسط دگمه‌های پیرهنش بود .
از علف خشک آیه‌های قدیمی
پنجره می‌بافت .
مثل پریروزهای فکر، جوان بود .
حنجره‌اش از صفات آبی شط‌ها
پر شده بود .
یک نفر آمد کتاب‌های مرا برد .
روی سرم سقفی از تناسب گل‌ها کشید .
عصر مرا با دریچه‌های مکرر وسیع کرد .
میز مرا زیر معنویت باران نهاد .
بعد ، نشستیم .
حرف زدیم از دقیقه‌های مشجر،
از کلماتی که زندگی‌شان ، در وسط آب می‌گذشت .
فرصت ما زیر ابرهای مناسب
مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه
حجم خوشی داشت .
نصفه شب بود ، از تلاطم میوه
طرح درختان عجیب شد .
رشته ء مرطوب خواب ما به هدر رفت .
بعد
دست در آغاز جسم آب تنی کرد .
بعد ، در احشای خیس نارون باغ
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 16 مرداد 1389 - 08:27    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ما هیچ، ما نگاه

ای شور، ای قدیم


صبح
شوری ابعاد عید
ذائقه را سایه کرد.
عکس من افتاد در مساحت تقویم:
در خم آن کودکانه های مورب،
روی سرازیری فراغت یک عید
داد زدم:
« به، چه هوایی! »
در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود.
آن روز
آب، چه تر بود!
باد به شکل لجاجت متواری بود.
من همه مشق های هندسی ام را
روی زمین چیده بودم.
آن روز
چند مثلث در آب
غرق شدند.
من
گیج شدم.
جست زدم روی کوه نقشه جغرافی:
« آی، هلیکوپتر نجات! »
حیف:
طرح دهان در عبور باد بهم ریخت.

ای وزش شور، ای شدیدترین شکل!
سایه لیوان آب را
تا عطش این صداقت متلاشی
راهنمایی کن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نزدیک دورها


زن دم درگاه بود
با بدنی از همیشه.
رفتم نزدیک:
چشم مفصل شد.
حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق.
سایه بدل شد به آفتاب.

رفتم قدری در آفتاب بگردم.
دور شدم در اشاره های خوشایند:
رفتم تا وعده گاه کودکی و شن،
تا وسط اشتباه های مفرح،
تا همه چیزهای محض.
رفتم نزدیک آب های مصور،
پای درخت شکوفه دار گلابی
با تنه ای از حضور.
نبض می آمیخت با حقایق مرطوب.
حیرت من با درخت قاطی می شد.
دیدم در چند متری ملکوتم.
دیدم قدری گرفته ام.
انسان وقتی دلش گرفت
از پی تدبیر می رود.
من هم رفتم.

رفتم تا میز،
تا مزه ماست، تا طراوت سبزی.
آنجا نان بود و استکان و تجرع:
حنجره می سوخت در صراحت ودکا.

باز که گشتم،
زن دم درگاه بود
با بدنی از همیشه های جراحت.
حنجره جوی آب را
قوطی کنسرو خالی
زخمی می کرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقت لطیف شن


باران
اضلاع فراغت را می شست.
من با شن های
مرطوب عزیمت بازی می کردم
و خواب سفر های منقش می دیدم.
من قاتی آزادی شن ها بودم.
من
دلتنگ
بودم.

درباغ
یک سفره مانوس
پهن
بود.
چیزی وسط سفره، شبیه
ادراک منور:
یک خوشه انگور
روی همه شایبه را پوشید.
تعمیر سکوت
گیجم می کرد.
دیدم که درخت، هست.
وقتی درخت هست
پیداست که باید بود.
باید بود
و رد روایت را
تا متن سپید
دنبال
کرد.
اما
ای یاس ملون!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اکنون هبوط رنگ


سال میان دو پلک را
ثانیه هایی شبیه راز تولد
بدرقه کردند.
کم کم، در ارتفاع خیس ملاقات
صومعه نور
ساخته می شد.
حادثه از جنس ترس بود.
ترس
وارد ترکیب سنگ ها می شد.
حنجره ای در ضخامت خنک باد
غربت یک دوست را
زمزمه می کرد.
از سر باران
تا ته پاییز
تجربه های کبوترانه روان بود.

باران وقتی که ایستاد
منظره اوراق بود.
وسعت مرطوب
از نفس افتاد.
قوس قزح در دهان حوصله ما
آب شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از آب ها به بعد


روزی که
دانش بر لب آب زندگی میکرد،
انسان
در تنبلی لطیف یک مرتع
با فلسفه های لاجوردی خوش بود.
در سمت پرنده فکر می کرد.
با نبض درخت، نبض او می زد.
مغلوب شرایط شقایق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر کلام او تلاطم داشت.
انسان
در متن عناصر
می خوابید.
نزدیک طلوع ترس، بیدار
می شد.

اما گاهی
آواز غریب رشد
در مفصل ترد لذت
می پیچید.
زانوی عروج
خاکی می شد.
آن وقت
انگشت تکامل
در هندسه دقیق اندوه
تنها می ماند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هم سطر، هم سپید


صبح است.
گنجشک محض
می خواند.
پاییز، روی وحدت دیوار
اوراق می شود.
رفتار آفتاب مفرح
حجم فساد را
از خواب می پراند:
یک سیب
در فرصت مشبک زنبیل
می پوسد.
حسی شبیه غربت اشیاء
از روی پلک می گذرد.
بین درخت و ثانیه سبز
تکرار لاجورد
با حسرت کلام می آمیزد.

اما
ای حرمت سپیدی کاغذ!
نبض حروف ما
در غیبت مرکب مشتاق می زند.
در ذهن حال، جاذبه شکل
از دست می رود.

باید کتاب را بست.
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه کرد،
ابهام را شنید.
باید دوید تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینجا پرنده بود


ای عبور ظریف!
بال را معنی کن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد.

ای حیات شدید!
ریشه های تو از مهلت نور
آب می نوشد.
آدمی زاد - این حجم غمناک -
روی پاشویه وقت
روز سرشاری حوض را خواب می بیند.

ای کمی رفته بالاتر از واقعیت!
با تکان لطیف غریزه
ارث تاریک اشکال از بال های تو می ریزد.
عصمت گیج پرواز
مثل یک خط مغلق
در شیار فضا رمز می پاشد.
من
وارث نقش فرش زمینم
و همه انحناهای این حوضخانه.
شکل آن کاسه مس
هم سفر بود با من
از زمین های زبر غریزی
تا تراشیدگی های وجدان امروز.

ای نگاه تحرک!
حجم انگشت تکرار
روزن التهاب مرا بست:
پیش از این در لب سیب
دست من شعله ور می شد.
پیش از این یعنی
روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود.
روزگاری که در سایه برگ ادراک
روی پلک بشارت
خواب شیرینی از هوش می رفت.
از تماشای سوی ستاره
خون انسان پر از شمش اشراق می شد.

ای حضور پریروز بدوی!
ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک
حرمت زندگی را
طرح می ریزی!
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهای تند عطش را
می شنیدم.
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پیش می افتد.
آدمی زاده طومار طولانی انتظار است،
ای پرنده! ولی تو
خال یک نقطه در صفحه ارتجال حیاتی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متن قدیم شب


ای میان سخن های سبز نجومی !
برگ انجیر ظلمت
عفت سنگ را می رساند .
سینه آب در حسرت عکس یک باغ
می سوزد .
سیب روزانه
در دهان طعم یک وهم دارد .
ای هراس قدیم !
در خطاب تو انگشت های من از هوش رفتند .
امشب
دست هایم نهایت ندارد :
امشب از شاخه های اساطیری
میوه می چینند .
امشب
هر درختی به اندازه ترس من برگ دارد .
جرات حرف در هرم دیدار حل شد .
ای سر آغاز های ملون !
چشم های مرا در وزش های جادو حمایت کنید .
من هنوز
موهبت های مجهول شب را
خواب می بینم .
من هنوز
تشنه آبهای مشبک
هستم .
دگمه های لباسم
رنگ اوراد اعصار جادوست .
در علفزار پیش از شیوع تکلم
آخرین جشن جسمانی ما بپا بود .
من در این جشن موسیقی اختران را
از درون سفالینه ها می شنیدم
و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود .
ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن !
جذبه تو مرا همچنان برد .
- تا هوای تکامل ؟
- شاید .

در تب حرف ، آب بصیرت بنوشیم .

زیر ارث پراکنده شب
شرم پاک روایت روان است :
در زمان های پیش از طلوع هجاها
محشری از همه زندگان بود .
از میان تمام حریفان
فک من از غرور تکلم ترک خورد .
بعد
من که تا زانو
در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم
دست و رو در تماشای اشکال شستم .
بعد ، در فصل دیگر ،
کفش های من از « لفظ » شبنم
تر شد .
بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم
هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می شنیدم .
بعد دیدم که از موسم دست هایم
ذات هر شاخه پرهیز می کرد .

ای شب ارتجالی !
دستمال من از خوشه خام تدبیر پر بود .
پشت دیوار یک خواب سنگین
یک پرنده که از انس ظلمت می آمد
دستمال مرا برد .
اولین ریگ الهام در زیر پایم صدا کرد .
خون من میزبان رقیق فضا شد .
نبض من در میان عناصر شنا کرد .

ای شب ...
نه ، چه می گویم ،
آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دریچه .
سمت انگشت من با صفا شد .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بی روزها عروسک


این وجودی که در نور ادراک
مثل یک خواب رعنا نشسته
روی پلک تماشا
واژه های تر و تازه می پاشد .
چشم هایش
نفی تقویم سبز حیات است .
صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است .

سال ها این سجود طراوت
مثل خوشبختی ثابت
روی زانوی آدینه ها می نشست .
صبح ها مادر من برای گل زرد
یک سبد آب می برد ،
من برای دهان تماشا
میوه کال الهام می بردم .

این تن بی شب و روز
پشت باغ سراشیب ارقام
مثل اسطوره می خفت .
فکر من از شکاف تجرد به او دست می زد .
هوش من پشت چشمان او آب می شد .
روی پیشانی مطلق او
وقت از دست می رفت .
پشت شمشادها کاغذ جمعه را
انس اندازه ها پاره می کرد .
این حراج صداقت
مثل یک شاخه تمرهندی
در میان من و تلخی شنبه ها سایه می ریخت .
یا شبیه هجومی لطیف
قلعه ترس های مرا می گرفت .
دست او مثل یک امتداد فراغت
در کنار «تکالیف» من محو می شد .

( واقعیت کجا تازه تر بود ؟
من که مجذوب یک حجم بی درد بودم
گاه در سینی فقر خانه
میوه های فروزان الهام را دیدم .
در نزول زبان خوشه های تکلم صدا دارتر بود
در فساد گل و گوشت
نبض احساس من تند می شد .
از پریشانی اطلسی ها
روی وجدان من جذبه می ریخت .
شبنم ابتکار حیات
روی خاشاک
برق می زد . )

یک نفر باید از این حضور شکیبا
با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید .
یک نفر باید این حجم کم را بفهمد ،
دست او را برای تپش های اطراف معنی کند ،
قطره ای وقت
روی این صورت بی مخاطب بپاشد .
یک نفر باید این نقطه محض را
در مدار شعور عناصر بگرداند .
یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید .

گوش کن ، یک نفر می دود روی پلک حوادث :
کودکی رو به این سمت می آید .
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: شنبه 16 مرداد 1389 - 08:27    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

چشمان یک عبور


آسمان پر شد از خال پروانه های تماشا .
عکس گنجشک افتاد در آب های رفاقت .
فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه .
باد می آمد از سمت زنبیل سبز کرامت .

شاخه مو به انگور
مبتلا بود .
کودک آمد
جیب هایش پر از شوق چیدن .
( ای بهار جسارت !
امتداد تو در سایه کاج های تامل
پاک شد.)
کودک از پشت الفاظ
تا علف های نرم تمایل دوید ،
رفت تا ماهیان همیشه .
روی پاشویه حوض
خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد .
بعد ، خاری
پای او را خراشید .
سوزش جسم روی علف ها فنا شد .
( ای مصب سلامت !
شور تن در تو شیرین فرو می نشیند . )
جیک جیک پریروز گنجشک های حیاط
روی پیشانی فکر او ریخت .
جوی آبی که از پای شمشادها تا تخیل روان بود
جهل مطلوب تن را به همراه می برد .
کودک از سهم شاداب خود دور می شد .
زیر باران تعمیدی فصل
حرمت رشد
از سر شاخه های هلو روی پیراهنش ریخت .
در مسیر غم صورتی رنگ اشیاء
ریگ های فراغت هنوز
برق می زد .
پشت تبخیر تدریجی موهبت ها
شکل پرپرچه ها محو می شد .

کودک از باطن حزن پرسید :
تا غروب عروسک چه اندازه راه است ؟

هجرت برگی از شاخه ، او را تکان داد .
پشت گل های دیگر
صورتش کوچ می کرد .

( صبحگاهی در آن روزهای تماشا
کوچ بازیچه ها را
زیر شمشادهای جنوبی شنیدم .
بعد ، در زیر گرما
مشتم از کاهش حجم انگور پر شد .
بعد ، بیماری آب در حوض های قدیمی
فکر های مرا تا ملامت کشانید .
بعدها ، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسید .
گرته دلپذیر تغافل
روی شن های محسوس خاموش می شد .
من
روبرو می شدم با عروج درخت ،
با شیوع پر یک کلاغ بهاره ،
با افول وزغ در سجایای ناروشن آب ،
با صمیمیت گیج فواره حوض ،
با طلوع تر سطل از پشت ابهام یک چاه . )

کودک آمد میان هیاهوی ارقام .
( ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب !
خیس حسرت ، پی رخت آن روزها می شتابم . )
کودک از پله های خطا رفت بالا .
ارتعاشی به سطح فراغت دوید .
وزن لبخند ادراک کم شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تنهای منظره


کاج های زیادی بلند .
زاغ های زیادی سیاه .
آسمان به اندازه آبی .
سنگچین ها ، تماشا ، تجرد .
کوچه باغ فرا رفته تا هیچ .
ناودان مزین به گنجشک .
آفتاب صریح .
خاک خشنود .

چشم تا کار می کند
هوش پاییز بود .

ای عجیب قشنگ !
با نگاهی پر از لفظ مر طوب
مثل خوابی پر از لکنت سبز یک باغ ،
چشم های شبیه حیای مشبک ،
پلک های مردد
مثل انگشت های پریشان خواب مسافر !
زیر بیداری بید های لب رود
انس مثل یک مشت خاکستر محرمانه
روی گرمای ادراک پاشیده می شد .
فکر
آهسته بود .
آرزو دور بود
مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند .

در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد
یک دهان مشجر
از سفرهای خوب
حرف خواهد زد ؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سمت خیال دوست


ماه
رنگ تفسیر مس بود .
مثل اندوه تفهیم بالا می آمد .
سرو
شیهه بارز خاک بود .
کاج نزدیک
مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سایه می زد .
کوفی خشک تیغال ها خوانده می شد .
از زمین های تاریک
بوی تشکیل ادراک می آمد .
دوست
توری هوش را روی اشیا
لمس می کرد .
جمله جاری جوی را می شنید ،
با خود انگار می گفت :
هیچ حرفی به این روشنی نیست .
من کنار زهاب
فکر می کردم :
امشب
راه معراج اشیا چه صاف است !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینجا همیشه تیه


ظهر بود .
ابتدای خدا بود .
ریگزار عفیف
گوش می کرد ،
حرف های اساطیری آب را می شنید .
آب مثل نگاهی به ابعاد ادراک .
لکلک
مثل یک اتفاق سفید
بر لب برکه بود .
حجم مرغوب خود را
در تماشای تجرید می شست .
چشم
وارد فرصت آب می شد .
طعم پاک اشارات
روی ذوق نمک زار از یاد می رفت .

باغ سبز تقرب
تا کجای کویر
صورت ناب یک خواب شیرین ؟

ای شبیه
مکث زیبا
در حریم علف های قربت !
در چه سمت تماشا
هیچ خوشرنگ
سایه خواهد زد ؟
کی
انسان
مثل آواز ایثار
در کلام فضا کشف خواهد شد ؟

ای شروع لطیف !
جای الفاظ مجذوب ، خالی!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا انتها حضور


امشب
در یک خواب عجیب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد .
باد چیزی خواهد گفت .
سیب خواهد افتاد ،
روی اوصاف زمین خواهد غلتید ،
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت .
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت .
چشم
هوش محزون نباتی را خواهد دید .
پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید .
راز ، سر خواهد رفت .
ریشه زهد زمان خواهد پوسید .
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد ،
باطن آینه خواهد فهمید .

امشب
ساقه معنی را
وزش دوست تکان خواهد داد ،
بهت پرپر خواهد شد .

ته شب ، یک حشره
قسمت خرم تنهایی را
تجربه خواهد کرد .

داخل واژه صبح
صبح خواهد شد .


پایان
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version    فهرست تالار گفتمان کتابخانه امید ایران كتابهاي شعر معاصر تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
رفتن به صفحه قبلی  1, 2
صفحه 2 از 2

 
پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید

Powered by phpBB © 2001, 2005 phpBB Group

PHP-Nuke INP Copyright © 2005 Iran Nuke Premium
عضویت در گروه کتاب ایران با بیش از 80 هزار عضو رسمی

ویندوز 7 نسخه نهایی

کلیه حقوق این سایت متعلق به گروه اميد ايران مي باشد. كپي برداري از مطالب ، با ذكر منبع و آدرس سايت بلامانع است.

آخرين تيترهاي خبري نقشه سايت آخرين تيترهاي انجمن ها

All Rights Reserved @ 2006-2008 IrEbooks! Hosted By Omid-E-Iran
مدت زمان ایجاد صفحه : 0.19 ثانیه