تبلیغات



این مطلب را به اشتراک بگذارید : facebook gplus twitter

امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
داستان کوتاه سایه ی رنگی

داستان کوتاه سایه ی رنگی
#1
سایه ی رنگی
پنجره، ساکت و مغموم، بی آنکه نوری به درون بتاباند به کنج دیوار اتاق خزیده بود وپرده ضخیم پوسیده که همچو جنازه ای به دارآویخته از سقف آویزان بود را محکم چنگ زده بود. زمزمه باد در گوش پنجره همانند انعکاس امواج دریا در گوشش طنین می انداخت ... هرچند خودش خوب می دانست تمام این صداها از توهمات ذهن ورم کرده اش است. باد همچنان می وزید و با هر ضربه تلنگری به چشمهای شیشه ای اش می زد. باد می خندید و قهقهه سرمی داد و مانند روحی سرگردان از میان درزهایش گذر می کرد.پنجره چهارچوب بی دفاعش را تنگ در آغوش گرفت و چشمها را بست؛ هرچند که در چشمهای ترک خورده اش دیگر بینایی زیادی وجود نداشت. ذهن ناآرامش را به پرواز درآورد و با یاد روزهای خوش گذشته لبخندی از شادی و غرور به لب نشاند و آهسته گفت:« شاید دوباره بازگردد.»
مدتهای زیادی می شد که خانه اش این اتاق بود.اما حالا از اتاق هم جز خرابه ای که آوار او را در هم فشرد و سلولهایش را از هم پاشید جسم زنده ای باقی نمانده. اتاق نیمه مرده جز همان کلمات کوتاه و بریده بریده پنجره، نوای باد و پایکوبی قطرات باران صدایی را نشنیده بود.شاید تنها موجود زنده آنجا همان پنجره کوچک بود.
پنجره با صدای گرفته ای هم نوای سرود باران شد و زیر لب آهسته آوازی که از آفتاب یادگرفته بود را می خواند. می دانست که تا چندی دیگر او هم باید زیر فشار سنگین آجرها مدفون و تبدیل به یک روح خاکستری شود. اما از طرفی دیگر هم کورسوی امیدی را در دلش روشن نگه داشته بود... این تنها چیزی بود که برایش باقی مانده بود. امروز یا فردا... شاید به همین زودیها دوباره کسی اتاق را از نو بسازد... همه چیز را زنده کند. با همین افکار خوش می توانست چند صباحی دیگر طاقت بیاورد. امیدش به رهایی را همچون کودکی در بطن می پروراند و به امید دیدار او بود. فقط کافی بود صبح ها چشمهای نیمه بینایش را باز کند و خورشید را بنگرد. همین دلیلی بود که ثابت کند هنوز او، خورشید و روز زنده هستند.
پنجره با خیالاتش پرواز می کرد و می رقصید که دوباره باد وزیدن گرفت. ابرها را به کمک طلبید و این بار باران با شدت بیشتر قطراتش را بر سر و صورت او کوباند. پنجره به تندی خود را در میان تار و پودهای پرده پوشاند. اما با فشار یکباره دست باد که با مشت او را به سویی پرتاب کرد طاقت نیاورد و تنها باقی مانده چشمهای شیشه ای اش بر زمین ریخت.درد زیادی چهار طاقش را پر کرد و به مغز استخوانش فرو رفت. تمام دنیای کوچک و عریانش را به یکباره تاریکی محض درآغوش گرفت واو را تبدیل به سایه کرد.
اکنون پنجره تنها حفره ای در دل دیوار بود.
وب سایتهای گروه امید ایران
www.irebooks.com
www.irtanin.com
www.omideiran.ir
پاسخ }
سپاسگزاران

این مطلب را به اشتراک بگذارید : facebook gplus twitter



موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان کوتاه باغ غم fahim63 0 173 2018/01/20، 12:08
آخرین ارسال: fahim63
  داستان کوتاه يك شب شورانگيز fahim63 0 141 2018/01/20، 12:02
آخرین ارسال: fahim63
  داستان کوتاه بوي خاك fahim63 0 111 2018/01/20، 11:59
آخرین ارسال: fahim63
Star مطالعه داستان کوتاه با عنوان "متشکرم" fahim63 0 196 2018/01/03، 10:32
آخرین ارسال: fahim63
  داستان کوتاه مردی که در اتاقش را قفل می کرد fahim63 0 227 2018/01/03، 10:30
آخرین ارسال: fahim63
  داستان کوتاه چشمان fahim63 0 180 2018/01/03، 10:28
آخرین ارسال: fahim63
  داستان کوتاه نامه اعمال Rahil_A 0 2,087 2016/07/23، 05:58
آخرین ارسال: Rahil_A
Rainbow داستان کوتاه بسیار خواندنی همراه متن انگلیسی آن gitar131 1 5,066 2015/07/28، 00:22
آخرین ارسال: Hajhoseinali
  دانلود و مطالعه داستان کوتاه شمع قرمز gitar131 0 2,626 2015/07/13، 09:19
آخرین ارسال: gitar131
Rainbow داستان کوتاه امثال تو نیازی به طناب ندارد gitar131 0 3,089 2015/07/13، 09:18
آخرین ارسال: gitar131

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان