تبلیغات



این مطلب را به اشتراک بگذارید : facebook gplus twitter

امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
دانلود و مطالعه داستانک زرنگ ترین پیرزن دنیا

دانلود و مطالعه داستانک زرنگ ترین پیرزن دنیا
#1
Rainbow 
[dir=rtl]دانلود و مطالعه داستانک زرنگ ترین پیرزن دنیا​

يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد . 
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم داريد ! 
مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بيست هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت ده صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت ده صبح برنامه اي برايش نگذارد . 
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت . 
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد . 
مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد . 
وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد . 
پيرزن پاسخ داد : من با اين مرد سر يکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند ![/dir]
لطفا نظرتان را درباره این مطلب اعلام فرمایید.
چنانچه از این مطلب خوشتان آمد بر روی آیکن سپاس کلیک کنید
گروه امید ایران
پاسخ }
سپاسگزاران

این مطلب را به اشتراک بگذارید : facebook gplus twitter



موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Star دانلود و مطالعه داستانک خانم مربی و چکمه ها ! gitar131 0 2,551 2015/07/13، 09:13
آخرین ارسال: gitar131
  مطالعه داستانک همسر زیبا و خوش چهره!!!! gitar131 0 2,467 2015/07/13، 09:07
آخرین ارسال: gitar131
  مطالعه داستانک صرف شام با زنی دیگر gitar131 1 3,609 2015/05/05، 18:47
آخرین ارسال: مریم
Rainbow دانلود و مطالعه داستانک رنج یا موهبت gitar131 0 2,505 2015/04/26، 17:00
آخرین ارسال: gitar131
Star مطالعه داستانک نصیحت مادر gitar131 0 1,882 2015/04/26، 11:40
آخرین ارسال: gitar131
Rainbow مطالعه داستانک آلزایمر مادر gitar131 0 1,641 2015/04/26، 11:38
آخرین ارسال: gitar131
Star مطالعه داستانک ثروتی ماناتر از پول gitar131 0 1,718 2015/04/26، 11:25
آخرین ارسال: gitar131
Rainbow مطالعه داستانک دخترک و گردنبند یاقوت gitar131 0 1,842 2015/04/26، 11:24
آخرین ارسال: gitar131
Rainbow مطالعه داستانک اشک پدر gitar131 0 1,615 2015/04/26، 11:23
آخرین ارسال: gitar131
Rainbow مطالعه داستانک همسایه حسود gitar131 0 1,524 2015/04/26، 11:20
آخرین ارسال: gitar131

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان