تبلیغات



این مطلب را به اشتراک بگذارید : facebook gplus twitter

امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
میهمان چشمه «دومین داستان کوتاه من» لطفا بخوانید و نظر دهید

میهمان چشمه-«دومین داستان کوتاه من» -لطفا بخوانید و نظر دهید.
#1
میهمان چشمه

نور مهتاب که به چهره اش تابید، احساس کرد زیباترین عروس دنیاست.
دستی به موهای طلایی اش کشید و سایه ی خود را برانداز کرد... می توانست به خوبی تصور کند که در لباس سفید و براقش شبیه ماه زیبا شده است. نسیم ملایمی که بین بوته ها و گندم ها می وزید دستان سردش را گرفت و با او شروع به رقصیدن کرد. چه قدر دوست داشت همپای شاخ و برگ درختان تا خود صبح برقصد ، شادی کند، آواز بخواند و تمام منطقه را به جشن شبانه اش دعوت کند. ندای درونیش بر او نهیب می زد تا با تمام وجود پا در میان گندم ها بگذارد، به سمت چشمه بدود و عکس خود را در آینه آب ببیند.
خودش را به قدم هایش سپرد و با اشتیاق فراوان از میان تخته سنگها گذشت.در هیچ جای دهکده نوری به چشم نمی خورد به جز پولک های نقره ای لباسش که در تاریکی شب مثل ستاره ها می درخشیدند و پا به پایش از لای بوته های مزرعه می گذشتند. به پایین تپه که رسید حتی صدای زوزه ی سگ ها هم نتوانست او را از دویدن بازدارد.به پشت سرش نگاهی انداخت و چند جفت چشم آشنا دید که او را با نگاهی سرد و ثابت بدرقه می کردند.برای مترسک های مزرعه دستی تکان داد و به راهش ادامه داد. می دانست که حالا دیگر آزاد آزاد است. از چشمه که بگذرد دیگر خیال بازگشت ندارد. هرچند که تا دیروز اینجا را منزلگاه ابدی خود می دانست اما حالا مثل یک آهوی تیزپا رها در دست باد، بی آنکه مقصدی داشته باشد می دوید.
نفس زنان به چشمه که رسید بی تأمل پاهای خسته اش را در میان آب فرو برد. بوی چمن خیس خورده را در ریه هایش بلعید و آرام در آغوش آب خزید. در میان موج های بی رمق به آرامی دست و پامی زد ، می خندید و سرخوش از شادی زیباییش را به رخ ماه می کشید.
حالا دیگر اینجا را خانه خودش می دانست؛ جایی که حتی درختان آزاد آزاد هستند.
شب به تندی از میان رویاهای شیرینش می گذشت و آرام آرام نور طلایی خورشید پرده سیاه شب را کنار می زد.
ستارگان یک به یک خاموش می شدند و آسمان با صدای قار قار کلاغان از خواب بیدار می شد.
آفتاب طلایی روز که به میدان آمد دو کلاغ سیاه با نوک زدن به پیراهن مندرس مترسک، او را از خواب شیرین شبانه اش بیدار کردند.
وب سایتهای گروه امید ایران
www.irebooks.com
www.irtanin.com
www.omideiran.ir
پاسخ }
سپاسگزاران

این مطلب را به اشتراک بگذارید : facebook gplus twitter



موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  دانلود و مطالعه داستان کوتاه بیست سالگی fahim63 0 289 2018/07/10، 18:13
آخرین ارسال: fahim63
  دانلود و مطالعه داستان کوتاه انسانیت fahim63 0 240 2018/07/10، 17:47
آخرین ارسال: fahim63
  داستان کوتاه باغ غم fahim63 0 346 2018/01/20، 12:08
آخرین ارسال: fahim63
  داستان کوتاه يك شب شورانگيز fahim63 0 304 2018/01/20، 12:02
آخرین ارسال: fahim63
  داستان کوتاه بوي خاك fahim63 0 226 2018/01/20، 11:59
آخرین ارسال: fahim63
Star مطالعه داستان کوتاه با عنوان "متشکرم" fahim63 0 362 2018/01/03، 10:32
آخرین ارسال: fahim63
  داستان کوتاه مردی که در اتاقش را قفل می کرد fahim63 0 418 2018/01/03، 10:30
آخرین ارسال: fahim63
  داستان کوتاه چشمان fahim63 0 348 2018/01/03، 10:28
آخرین ارسال: fahim63
  داستان کوتاه نامه اعمال Rahil_A 0 2,299 2016/07/23، 05:58
آخرین ارسال: Rahil_A
Rainbow داستان کوتاه بسیار خواندنی همراه متن انگلیسی آن gitar131 1 5,423 2015/07/28، 00:22
آخرین ارسال: Hajhoseinali

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان