تبلیغات


کلمات کلیدی
نویسنده: omidi - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 2650
دانلود و مطالعه 5 داستان کوتاه و پند آموز
[align=right]مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود.
ناگهان صداي فريادي را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسي در حال غرق شدن است.
فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...
اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر ديگر را نجات ‌داد!
اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواستند ‌شنید ...!
[color=#000000]او تمام روز را صرف نج
نویسنده: shiva260 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 2443
دانلود و مطالعه داستانک زرنگ ترین پیرزن دنیا
[dir=rtl]دانلود و مطالعه داستانک زرنگ ترین پیرزن دنیا​

يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد . 
[color=#000000]پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرک
نویسنده: zahra_k - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 2504
دانلود و مطالعه داستانک ملاقات انسان ها با خدا
[dir=rtl]دانلود و مطالعه داستانک ملاقات انسان ها با خدا

ظهر يک روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ي داخل آن را خواند:

« اميلي عزيز،

عصر امروز به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

[color=#000000]اميلي همان طور ک
نویسنده: zahra_k - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 2241
دانلود و مطالعه داستانک به من یاد بده
[dir=rtl]دانلود و مطالعه داستانک به من یاد بده

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد. کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبای درون چشمه دید، آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.

در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از داخل خورجینش نان بیرون آورد و به اوداد. مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گرانبهای درون خورجین افتاد. نگاهی به زاهد کرد و گفت:

[color=#0000
نویسنده: shiva260 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 1838
دانلود و مطالعه داستانک دستان دعا كننده
[dir=rtl]داستانک دستان دعا كننده 

اين داستان به اواخر قرن 51بر مي گردد. 
[color=#000000]در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با81بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي81ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 81بجه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگ
نویسنده: gitar131 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 1672
دانلود و مطالعه داستانک چشم درد و راهب
[dir=rtl]دانلود و مطالعه داستان کوتاه چشم درد و راهب

ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي مي كرد كه از درد چشم خواب به چشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود.

پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده مي بيند.

[color=#000000]به راهب مراجعه مي كند و راهب نيز پس از معاينه
نویسنده: gitar131 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 1530
دانلود و مطالعه داستانک نان
[align=right]دانلود و مطالعه داستان کوتاه نان

روزه و گرما رمقی برایش نگذاشته بود. قدم هایش را به آرامی به سوی خانه برمی داشت. از اینکه نگاه های رهگذران به سویش جلب شده بود تعجب می کرد. یکی دوبار هم برگشت و متوجه شد عابران چشم چران حتی از پشت سر هم چشم از او برنمی دارند.

[color=#000000]سرو وضع ظاهرش را مرتب کرد، حتی با شانه کوچک جیبی موهایش را شانه کرد اما نگاه مزاحم عابران دست بردار نبود. کلید را توی قفل انداخت و وارد خ
نویسنده: shiva260 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 1209
دانلود و مطالعه داستانک مداد
[align=right]دانلود و مطالعه داستان مداد 

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . 
بالاخره پرسید : 
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ 
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : 
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . 
[color=#000000]می خواهم وقتی بزرگ شدی مان
نویسنده: gitar131 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 1515
دانلود و مطالعه داستانک دزد و عارف
[dir=rtl]دانلود و مطالعه داستانک دزد و عارف

دزدی وارد کلبه فقیرانه عارفی شد که کلبه در خارج شهر واقع شده بود

عارف بیداربود او جز یک پتو چیزی نداشت .

او شب ها نیمی از پتو را زیر خود می انداخت و نیمی دیگر را روی خود می کشید روزها نیز بدن برهنه خویش را با آن می پوشاند.

[color=#000000]عارف پیر دزد رادید وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهی دراز را آمده بود، به امید آنکه چیزی نصیبش شود .ا
نویسنده: gitar131 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 1383
دانلود و مطالعه داستانک جایزه
دانلود و مطالعه داستان کوتاه جایزه

اولین شعرش که چاپ شد پدرش یک دو چرخه آورد .

دومین شعر که چاپ شد پلیس پدرش را برد .