تبلیغات


کلمات کلیدی
نویسنده: omidi - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 2798
دانلود و مطالعه 5 داستان کوتاه و پند آموز
[align=right]مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود.
ناگهان صداي فريادي را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسي در حال غرق شدن است.
فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...
اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر ديگر را نجات ‌داد!
اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواستند ‌شنید ...!
[color=#000000]او تمام روز را صرف نج
نویسنده: omidi - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 2684
میهمان چشمه-«دومین داستان کوتاه من» -لطفا بخوانید و نظر دهید.
[align=right]میهمان چشمه

نور مهتاب که به چهره اش تابید، احساس کرد زیباترین عروس دنیاست.
[color=#000000]دستی به موهای طلایی اش کشید و سایه ی خود را برانداز کرد... می توانست به خوبی تصور کند که در لباس سفید و براقش شبیه ماه زیبا شده است. نسیم ملایمی که بین بوته ها و گندم ها می وزید دستان سردش را گرفت و با او شروع به رقصیدن کرد. چه قدر دوست داشت همپای شاخ و برگ درختان تا خود صبح برقصد ، شادی کند، آواز بخواند و تمام منطقه را به جشن شبانه اش دعوت کن
نویسنده: shiva260 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 1615
داستانک آهنگر و فولاد
[align=right]آهنگر و فولاد 

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد. 
[color=#000000]یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما
نویسنده: shiva260 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 1630
داستانک رشد کن و قد بکش
 

[size=2]رشد کن و قد بکش 

روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگي ام را! 

به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می‏ توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟ 

و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. 

او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟ 

پاسخ دادم : بلی. 

فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك بر
نویسنده: shiva260 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 3103
داستان کوتاه کاش یکی مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد
[align=right]کاش یکی مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد 

[color=#000000]من «ادوارد ادیش» هستم که برای شما می‌نویسم، یکی از بزرگترین تاجران آمریکایی با سرمایه‌ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می‌شوم! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می‌شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود، البته یگانه شانس و هوش نبود. من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم دارم که بی شک سهم موثری در موفقیت‌های من داشته است. 
نویسنده: shiva260 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 2463
داستان کوتاه دوشس و جواهرفروش اثر آدلاین ویرجینیا وولف
[dir=rtl]دوشس و جواهرفروش 
نویسنده: آدلاین ویرجینیا وولف 
برگردان: فرزانه قوجلو 


[color=#000000]الیوربیكن در بالای خانه ای مشرف به گرین پارك زندگی می‌كرد. او آپارتمانی داشت؛ صندلی‌ها كه پنهانشان كرده بودند، در زوایایی مناسب قرار داشتند. كاناپه‌ها كه روكی برودری دوزی شده داشتند، درگاه پنجره‌ها را پر كرده بودند. پنجره‌ها، سه پنجره ی بلند، اطلس پر نقش و نگار و تور تمیز را تمام و كمال به نمایش می‌گذاشتند. قفسه ی چوب ماه
نویسنده: shiva260 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 2552
دانلود و مطالعه داستانک زرنگ ترین پیرزن دنیا
[dir=rtl]دانلود و مطالعه داستانک زرنگ ترین پیرزن دنیا​

يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد . 
[color=#000000]پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرک
نویسنده: zahra_k - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 2673
دانلود و مطالعه داستانک ملاقات انسان ها با خدا
[dir=rtl]دانلود و مطالعه داستانک ملاقات انسان ها با خدا

ظهر يک روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ي داخل آن را خواند:

« اميلي عزيز،

عصر امروز به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

[color=#000000]اميلي همان طور ک
نویسنده: zahra_k - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 2372
دانلود و مطالعه داستانک به من یاد بده
[dir=rtl]دانلود و مطالعه داستانک به من یاد بده

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد. کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبای درون چشمه دید، آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.

در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از داخل خورجینش نان بیرون آورد و به اوداد. مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گرانبهای درون خورجین افتاد. نگاهی به زاهد کرد و گفت:

[color=#0000
نویسنده: shiva260 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 1988
دانلود و مطالعه داستانک دستان دعا كننده
[dir=rtl]داستانک دستان دعا كننده 

اين داستان به اواخر قرن 51بر مي گردد. 
[color=#000000]در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با81بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي81ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 81بجه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگ