تبلیغات



این مطلب را به اشتراک بگذارید : facebook gplus twitter

امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
داستانک 4 شمع

داستانک 4 شمع
#1
داستان چهار شمع 

چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد. 

شمع اول گفت: "من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نمي‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودي مي‌ميرم......." 

سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد. 

شمع دوم گفت: "من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم........." 

سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت. 

شمع سوم با ناراحتي گفت: "من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده‌اند و اهميت مرا درك نمي‌كنند، آنها حتي فراموش كرده‌اند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند .............." 

طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد. 

ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: "چرا شما خاموش شده‌ايد، همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد .........". سپس شروع به گريستن كرد........... 

پــــــــس... 

شمع چهارم گفت: "نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما مي‌توانيم بقيه شمع‌ها را دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم. 

با چشماني كه از اشك و شوق مي‌درخشيد، كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمع‌ها را روشن كرد...
لطفا نظرتان را درباره این مطلب اعلام فرمایید.
چنانچه از این مطلب خوشتان آمد بر روی آیکن سپاس کلیک کنید
گروه امید ایران
پاسخ }
سپاسگزاران

این مطلب را به اشتراک بگذارید : facebook gplus twitter



پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان