تبلیغات

موضوعات

آخرین نظرات

همکاران و دوستان

آمار سایت

  • تعداد مطالب : 4560
  • تعداد صفحات : 15
  • تعداد دیدگاه ها : 1632
  • تعداد کلمات سایت : 1,617,426
  • آی پی شما : 31.184.135.120

برچسب ها

حمایت از کتابخانه امید ایران

�مایت از گروه امید ایران

جهت حمایت از گروه امید ایران برای ارتقاء کیفیت خدمات در عرصه کتاب و کتابخوانی، لطفا" شما هم به جمع حامیان ما بپیوندید

ارسال رایگان کتاب به ایمیل شما

با عضویت در خبرنامه ، جدیدترین کتابهای سایت را در ایمیل خود دریافت کنید.برای این منظور، لطفا ایمیل خود را در کادر زیر وارد و در صفحه باز شده با تایپ کد مورد نظر، عضویتتان را دنبال کنید:

پس از طی مرحله بالا،از طرف گوگل ایمیلی برای تایید به ایمیل شما ارسال می گردد که می توانید با کلیک بر روی لینک درون ایمیل، عضوییتان را کامل کنید

دانلود اپلیکیشن ما برای اندروید

سایت آی آر ایبوکس را در موبایل یا تبلت اندرویدی خود مشاهده و کتابهای مورد نظر خود را به راحتی دانلود و مطالعه فرمایید

لینکدونی و اخبار سایت

امکانات آنلاین سایت

کانال رسمی ما در تلگرام

رنک سایت در گوگل

تبلیغات متنی

کمک به موسسات خیریه

کمک به کودکان مبتلابه سرطان
کمک به سالمندان کهریزک
موسسه خیریه بهنام دهش پور
کمک به کودکان معلول بی سرپرست

جستجو

تلاش کرده ایم، کتابهایی که دارای حق مولف و مصنف است، برای دانلود نگذاریم
دانلود داستان مادربزرگ

دانلود داستان مادربزرگ

تاریخ : شنبه، ۷ بهمن ۱۳۹۶
۰دیدگاه
نوشته:admin
دانلود رایگان کتاب داستان مادربزرگ ,دانلودرایگان کتاب داستان مادربزرگ ,دانلود کتاب داستان مادربزرگ , کتاب داستان مادربزرگ ,دانلود کتاب داستان مادربزرگ ,کتاب دانلودی , کتاب داستان مادربزرگ ,داستان,,کتاب,رمان جذاب, کتاب داستان مادربزرگ ,دانلود داستان مادربزرگ ,زهره حاتمی,کتابخانه الکترونیکی,کتابخانه مجازی,سایت کتاب,کتابخانه امید ایران ,کتابخانه امید ایران ,دانلود ,دانلود رایگان,دانلود کتاب, دانلود, ,کتابخان

توضیحات کتاب :

دانلود داستان مادربزرگ معصومه اشک می ریخت و پا به پای مادر از انباری به اتاق و از اتاق به حیاط می رفت. دلش می خواست بقچه مادر را باز کند، چادر از سرش بگیرد و به او بگوید که می تواند همیشه در این خانه بماند به او بگوید «این خانه مال توست. چشم من کور باید عصای پیری تو باشم.» دلش می خواست به او بگوید : «تا وقتیکه نفس می کشم کنیز دست به سینه تو هستم، ترا به خدا اینقدر غصه نخور . اینقدر فکر نکن.» به او بگوید…… معصومه در درگاهی نشسته بود و به آفتاب نگاه می کرد که انگار نمی خواست از لبه دیوار پایین بپرد. صدای کشیده شدن پای مادرش به روی پله ها بریده بریده شنیده می شد. از پله ها بالا میرفت، پایین می آمد، می ایستاد، نفس نفس می زد و باز به راه می افتاد انگار چیزی گم گرده بود.

دانلود رایگان کتاب داستان مادربزرگ ,دانلودرایگان کتاب داستان مادربزرگ ,دانلود کتاب داستان مادربزرگ , کتاب داستان مادربزرگ ,دانلود کتاب داستان مادربزرگ ,کتاب دانلودی , کتاب داستان مادربزرگ ,داستان,,کتاب,رمان جذاب, کتاب داستان مادربزرگ ,دانلود داستان مادربزرگ ,زهره حاتمی,کتابخانه الکترونیکی,کتابخانه مجازی,سایت کتاب,کتابخانه امید ایران ,کتابخانه امید ایران ,دانلود ,دانلود رایگان,دانلود کتاب, دانلود, ,کتابخان

دانب



تبلیغات

آخرین ارسال ها

جستجوگر پیشرفته کتاب


در اینترنت در سایت

دانلود رایگان کتاب گویا

گروه ما در شبکه های اجتماعی

هم اکنون به دوستان ما بپیوندید

تبلیغات متنی

لینک تبلیغاتی

با عضویت در خبرنامه ی ما از آخرین مطالب ما در ایمیل خود با خبر شوید